دختري در برج
فصل سيزدهم
قسمت سوم
يا گذشت يك ساعت از جشن، هري و سارا سمت ميز گردي كه در انتهاي اتاق بود رفتند، كه رون ، هرمايني، سيموس، سوزان، نويل، ماري از ريونكلا( كه همه ميدانستند كه او به نويل علاقهمند است)، ليام و مولي، هم تيميهاي هري و جيني ويزيلي خيلي آرام آنجا نشسته بودند. او تنها كسي بود كه از بطريهاي فنيگان چيزي نميخورد، رون هم ممنوع كرده بود كه كسي چيزي به او بدهد. او سعي ميكرد به صورت بدون حالتي، لبخندي بپوشاند. تنها آمده بود، بدون رفيق و سارا فكر ميكرد كه او گرفته است. در واقع تنها موقعي ذوق زده ميشد كه هري مستقيماً با او صحبت ميكرد.
همين كه آهنگ تمام شد و همه از رقصيدن دست كشيدند، رنگ سارا سفيد شد.« اوه ،خداي من. وقتشه.» اين را گفت و نگاهي به چشمان هري انداخت.
« آهاي!» رون با صداي بلند گفت،« اين موزيك لعنتي چرا قطع شد؟»
« ساكت شو، احمق جون!» سيموس جواب داد،« اونا دارن پيانو رو ميارن!»
هري خنديد و صورتش را لمس كرد. « تو كارت رو خوب انجام ميدي، سارا. تو معركهاي. يادت باشه چي گفتم. حالا بهتره كه بري.» او را بوسيد، مست نشده بود، اما اينقدر خورده بود كه بتواند احساساتش را در بين دوستانش مطرح كند.
« اميدوارم كه بتونم اين كار رو بكنم، هري.» سرش را مقابل سر او قرار داد.»
« اگه اين كار رو نكني، من ديگه باهات صحبت نميكنمو حالا برو و بطريت رو هم تو جيبت بذار!» خنديد،« تو داري توي بازداشتگاه پيانو ميزني!»
سارا بلند شد و لبخند مشوشي را تحولش داد و رويش را برگرداند و رفت. جيني هم رفته بود. سارا حدس زد كه او بايد لحظهاي پيش رفته باشد، درست همان لحظهاي كه هري او را بوسيده بود. او هنگامي كه داشت عرض اتاق را طي ميكرد، كمكم داشت متوجه ميشد كه مشكل جيني چه بود.
« كجا داري ميري سارا؟» سوزان تعجب كرد.
« همگي زود باشين.» هري ايستاد، « سارا ميخواد كه بخونه و ما هم بايد يه كم به اون پيانو نزديكتر بشيم.»
پيانوي سارا در قسمت مرتفعتر سرسرا قرار داشت، درست جائي كه او دائياش چندي پيش ايستاده بودند، پاهايش ميلرزيدند. قلبش در سينه ميتپيد و الكل در بدنش موج ميزد و او را گيج ميكرد. او در اين كار مصمم بود، تصميمش را هفتهها پيش گرفته بود، و نميخواست كه به خودش اجازه دهد كه حالا عقب نشيني كند، نه در جلوي دانشآموزان، معلمان يا دائي پير دلبندش. او مخصوصاً نميخواست كه در مقابل هري كه شجاعتش مثال زدني بود، ترسو جلوه كند.
كلاغي، ناپيدا در تاريكي، كه داشت در ارتفاعي بالا پرواز ميكرد بر روي طاقچةاي سقف نشست. چشمانش سارا را زير نظر گرفته بودند.
وقتي كه با افتخار بر روي صندلي نشست تصميم گرفت كه شبيه او باشد، حداقل براي اين لحظه از زندگياش. نترس. با كنترل كامل. دستش را داخل جيبش كرد و طلسم آرام ساز را بيرون آورد و دستش را زير موهايش برد تا آن را ببندد. وقتي كه با انگشتانش آن را گرفته بود، چشمانش را براي لحظهاي بست و آنچه را از آن ميخواست بدست آورد. نترسي تمام نشدني هري، عزم دراكو و قسمتي از اعتماد به نفس نفرت انگيز او را. انگشتانش را بر روي كليدها گذاشت.
آهنگي را براي نشان دادن احساسات زيبا و عميقش انتخاب كرد، كه خيلي ساده تنها به يك پيانو و خواننده زن نياز داشت. اما در واقع تنها دليل انتخاب آن اين بود كه هري عاشق آن بود. شب تولدش آنها با آن رقصيده بودند و هري شبي كه با هم جر و بحث كرده بودند اين آهنگ را بارها و بارها گوش داده بود، چون او را به يادش ميآورد.
ميكروفوني را جلوي روي آو گذاشته بودند، آن را جادو كرده بودند تا بدون سيم و آمپليفاير كار كند و ديدن آن باعث شد تا احساس دلسردي دوباره به او هجوم بياورد. ميتوانست نگاههاي بقيه را روي خودش حس كند. اين سكوت داشت بر روي تصميمش تأثير ميگذاشت. نميتوانست آن را تحمل كند، تنها آنجا نشسته بود و توجه همه را به خودش جلب كرد، نتهاي اوليه را نواخت - تمامي آنها را خراب كرد، انگشتانش بر روي هم ميلغزيدند، با وجود اينكه او اين ترانه را سالها مينواخت، در خانهشان در منهتن و كاملاً بي نقص بود.
« ببخشيد.» خندهاي مصنوعي پشت ميكروفن تحويل داد،« يه كم هول شدم.» با نفس عميقي دوباره شنل سياهش را بر روي شانة زيبايش كشيد و شروع كرد، نتها را بسيار بد اجرا ميكرد ولي به كارش ادامه داد.
هري از پائين به او نگاه ميكرد و برايش نگران بود، دستانش را داخل جيبهاي شلوارش گذاشت. وقتي كه صدايش لرزان بود، نفسش را نگه داشت، اما به خواندن ادامه داد، خيلي آرام، از خودش نامطمئن بود، درست مانند شبي كه براي آنها در برجش اجرا كرده بود. چشمانش را بست و هري احساس آرامش كرد. با خودش فكر ميكرد، از اينجا برو سارا، برو به يه جاي ديگه.
صدايش يكنواخت شد و كمكم اوج گرفت، سرشار از احساس بود، زيبايي آن ترسي آميخته با احترام را براي او به ارمغان آورد. روشي كه براي غلبه بر همه چيز بكار برده بود درست مثل اين بود كه قلب (هري) او را با نيروي آهنگ به بند كرده است. رها شده بود، منظرة زيبايي دلپذير و رنگهاي روشن و وهم انگيز لبخند را بر روي لبانش آورد.
نتها آرام و موقرانه در زير سقف سرسرا انعكاس پيدا ميكردند و صداي او هر لحظه بالا و بالاتر ميرفت، بعد يك دفعه پائين ميآمد تا قطعة جديد را قويتر اجرا كند. هري از چيزي كه ميشنيد هيپنوتيزم شده بود، خلسهاي كه فقط ميشد در آهنگ پيدا كرد. درست مانند زماني كه روح صداي مادرش در برج او را از خود بيخود كرده بود و به او دركي فراتر از حد از واقع داده بود. با اين تفارت كه اين سارا بود، كسي كه هميشه او را مجذوب خود كرده بود و حالا هم در اينجا و در اين زمان بود، ديگر يك دستگاه پخش قديمي نبود. تنها كسي نبود كه تحت تأثير قرار گرفته بود، تمام افراد حاضر در اتاق هم مثل او شده بودند.
هيچكس تكان نميخورد، به نظر نميآمد كسي نفس بكشد. همة چشمها به او بودند، ثابت و افسون شده و وقتي هم كه صداي او خاموش شد و چند نت آخرين پيانو محو شدند، سكوت حكمفرما بود.
سارا چشمانش را باز كرد و ترسي را كه فراموش كرده بود، دوباره به او هجوم آورد. دستان لرزانش به سمت طلسم آرامساز رفتند.
يكدفعه اتاق از صداي تشويق منفجر شد. با نگراني به دور و اطراف نگاه كرد، باور نميكرد كه اينهمه تشويق براي آن اجراهاي بد و صداي لرزانش باشد. بلند شد و سعي كرد كه لبخند بزند، خروش جايش را به تحسين داد. شوكه شد بود، حتي توضيح آن برايش مشكل شده بود وقتي كه ديد اسلايترينيها هم همراه با ديگر گروهها او را تشويق ميكنند. اين بيشتر از همه او را هيجان زده كرد. آنها از او به اين خاطر كه دوست دختر هري بود متنفر بودند، و آنها نميبايست از اين برنامة او خوشحال ميشدند، اما اينطور نبود.
چشمش به هري افتاد كه در گوشهاي جلوي جمعيت ايستاده بود و لبخند كاملي بر روي لبانش بود. نگاهي كه در چشمان او بود ميگفت كه كارش را عالي انجام داده است. او تا پئين پلهها آمده بود و دستانش را دراز كرده بود و او هم با كمال ميل دستش را گرفت. قبل از اينكه دوباره به گروه دوستانشان برگردند، گونهاش را بوسيد. تشويقها هنگامي كه او دوباره به جمعيت ملحق شد فروكش كرد و براي لحظهاي هم به او نگاه ميكردند.
« چي شده سارا؟» هري پرسيد،« رنگت يه كم پريده.»
« من ... من برميگردم.» اين را گفت و سريع از پلهها بالا رفت، به سمت ورودي سرسرا رفت و بعد در ميان راهرو ناپديد شد. هري به او نگاه كرد، فكر كرد كه اتفاقي افتاده و نميدانست چكار بايد بكند، بعد تصميم گرفت كه به دنبالش برود.
تازه به گوشهاي پيچيده بود كه سايهاش را ديد كه به سمت دستشوئي دخترانه رفت. هري سريعتر حركت كرد، اما پشت در منتظر ماند. آهي كشيد و به چهارچوب در تكيه داد، دلش ميخواست كه بتواند وارد شود او را دلداري دهد، اگر اينطور ميشد واقعاً عالي بود، اما دلش ميخواست كه او در خلوت خودش احساس راحتي كند.
بالاخره در باز شد و سارا بيرون آمد، رنگش پريده بود، اما مثل هميشه بدون نقص بود، وقتي هم كه هري را ديد لبخند زد.« من حالم خوبه.» اين را گفت،« فقط يه كم عصبي شدم.»
« كارت عالي بود.» گفت،« سارا، ميتونم قسم بخورم كه صدات افسون ميكنه.»
دستش را گرفت،« ممنون.»
« خب من فكر ميكنم كه تو بايد كمي دراز بكشي.» هري او را به سمت سرسرا ميبرد.»
« به هيچ وجه! من هنوز خيلي براي خوردن جا دارم. همينطور بايد يه چيزي هم براي خوردن پيدا كنم. بيا هري، دارم از گشنگي ميميرم.» قدمهايش را سريعتر كرد و او را در راهروي منتهي به سرسراي عمومي به دنبال خودش ميكشيد. قسمت كه ميز اساتيد قرار داشت و چند لحظه قبل براي برنامه او در نظر گرفته شده بود، اكنون مملو از دانشآموز بود. ميز اساتيد را كنار ديوار گذاشته بودند و الان داشتند به عنوان ميز غذا از آن استفاده ميكردند. سارا فقط ميخورد، آب كدو حلوايي هم بر نداشته بود، چيزهاي كمي در بشقابش بود، فقط طول ميز را طي ميكرد و از اين بشقاب و ظرف چيزهايي را يكراست در دهانش ميگذاشت.
وقتي كه از خوردن خسته شد، به سمت محوطهاي رفتندكه ميز هافلپاف در كنار ديوار قرار گرفته بود. به آنها در كنار مشروبهاي تخممرغي ايستادند و سارا در هنگامي كه هري داشت براي او با ملاقه به اندازه يك گيلاس برميداشت، بطريش را از داخل شنلش بيرون آورد. مقدار كافي از آشغالهاي فينيگان را با مشروب زرد رنگ مخلوط كرد و مقداري هم دارچين به آن اضافه كرد. تا موقعي كه او آن را تمام كرد همانجا ماندند و به افرادي كه ميرقصيدند نگاه ميكردند.
موزيكس كه پخش ميشد، يكي از موزيكهاي كلوپ بود، درست مانند آنهايي كه در كلوپ شبه پخش ميشد. تند، به بيسهاي سنگين، ريتمهاي پشت سر هم و ترانهاي مخصوص نواحي شهري. هري از آن خوشش مي آمد، با اينكه مورد علاقهاش نبود اما براي رقص مناسب بود و جمعيت هم انرژي بسيار زيادي داشتند.
بالاخره يك آهنگ آرام شروع شد. سارا گيلاس را بر روي زمين گذاشت و هري او را به سمت زوجهايي كه وارد گود شده بودند راهنمايي كرد.
وقتي كه رقص تمام شد، هري درست مانند كلة سرخ رون شده بود و همه داشتند به او نگاه مي كردند. آهنگ آرام ديگري شروع شد، اما سارا به جرأت ميتوانست بگويد كه هري تشنة رقصيدن بود و ميخواست با بقيه دوستانش اين كار را ادامه دهد. آنها نيمي از محوطه را طي كردند كه توسط مالفوي كه در راهشان قرار گرفت، متوقف شدند.
كلاغ وقتي كه ديد مالفوي حرفي زد و هري كمي عصباني به نظر ميرسد، توجهش كاملاً جلب شد، يكدفعه هري به كناري رفت و سارا بازوي مالفوي را گرفت. مالفوي سارا را به قسمت تاريك و خلوتتر محوطه برد، جائي كه از ديد گريفندوري ها دور باشد، همراه با ريتم آهنگ ضرب گرفته بود و همانند يك حرفهاي سارا را گرفته بود.
پرسيد، « تو كجا ياد گرفتي كه برقصي؟» حس تعجب،همراه با رضايت او را فرا گرفته بود.«اصلاً فكرش رو هم نميكردم.»
« مادرم، وقتي كه بچه بودم اصرار داشت كه اين درسا رو ياد بگيرم. اون هميشه به من يادآوري ميكرد كه افسونگري يكي از مهمترين خصوصيات مردهاست.» با خوشحالي لبخند زد،« اون ميگفت كه خيلي سخت ميشه به ناواردها احترام گذاشت.»
« مادرت راست ميگفت، مالفوي، اينطوري خيلي براي تو بهتره.» سارا هم خنديد،« واقعاً عاليه.»
« تو خودت هم ناوارد نيستي.»
« منم كلاس داشتم. سالن رقص، باله، تانگو، هر چي كه اسمش رو بذاري. در اصل براي همون دلايل.»
« پس ما هر دو از يه جنسيم،نيستيم؟» پوزخند زد.
پوزخندش را به او برگرداند، « مه نيستيم، در اين مورد كاملاً مطمئنم.»
« پس تو ميخواي كه براي هميشه از من متنفر شي؟»
سارا خنديد،« خب مالفوي، من دارم سعي ميكنم.» فكر ميكرد كه او عالي است، اما از گفتنش سر باز ميزد. براي مدتي بود كه موهايش را كوتاه نكرده بود و موهاي بلوندش تا روي شانههايش ميرسيدند، در ابتداي ترم آنها دندانه دندانه بودند. سارا فكر ميكرد كه برازندة اوست و اين به خاطر خوش سليقگياش بود. بعد به فكرش رسيد، اگر مردم جواهر بودند، مالفوي يك الماس بود كه درزهايي به صورت رگهرگه بر روي آن بود و لبههاي تيز خطرناكي داشت.
« حالت الان بهتره؟» براي وضعيتي كه او قبلاً داشت اين را پرسيده بود.
« فكر ميكنم. ممنونم كه من گوش دادي.» گفت،« تو درست لحظهاي سر رسيدي كه من داشتم به آخر خط ميرسيدم.»
« تو خودت خواستي كه من بيام. براي چي گفتي .»
« حقيقتش ميخواستم بدونم براي كريسمس چه نقشهاي داري.»
خنديد، فكر ميكرد كه كاملاً آن روز را فراموش كرده است. او بايد با اين حقيقت كنار ميآمد كه آن روز را تنها ميگذراند. ديگر نه خبري از آن تزئينات ترسناك و گرانقيمت بود، نه لباس نو براي سال نو. فقط يك صبح سرد و دلگير در سالن عمومي اسلايترين همراه با حس بيچارگي و شرمندگي نفرت انگيز. « من فكر كنم كه، توي دخمهها بگردم موشها رو تيكه پاره كنم.»
« پس اين اولين كريسمسي هست كه دور از خونهاي؟ »
آره.» خيلي سريع جواب داد،« تو و پاتر ميخواين برين توي آشپزخونه نوانخانههاي عمومي غذا بپزين؟ بوقلمونب راي جادوگرهاي گرسنه آماده كنين؟ يا اينكه ميخواين از فرصت استفاده كنين و دنيا رو يكسره نجات بدين؟»
« يه كاري كه يه كم هيجانش كمتره. ما فردا سوار قطار ميشيم و چند روزي رو توي لندن اقامت ميكنيم. براي جشن سال نو بر ميگرديم، خب من ميخواستم بدونم اون شب روي مياي به برج من.»
داركو متعجب بود و جوابي نداشت كه بدهد.
« اتاق مهمان زيادي هم هستند تعداد زيادي هم هستند كه شب رو اونجا ميمونن. من فكر ميكنم كه ميتونيم اونجا شام و يه كم نوشيدني بخوريم بعد هم صبح كادو رد و بدل ميكنيم. چي ميگي، هستي؟»
« حتماً،» پوزخند زد، اما يكدفعه لبخندش محو شد. «وايسا ببينم. ديگه كيا قراره اونجا باشن؟»
« هري كه هست. رون و جيني ميرن خونة هرمايني. سيموس هنوز تصميم نگرفته ولي ميدونم كه ميمونه. يه دختر يتيم سال سوم هافلپافه كه توي نوانخانه زندگي ميكنه، نويل هم ميمونه، چون مادربزرگش پارسال مرد. هاگريد ميره دوست دخترش رو توي بوباتون ببينه. فيلچ هم خدا رو شكر قراره بره پيش قوم و خويشهاش. سيوروس و دائي آلبوس هم تا لنگ ظهر خوابن، اما من مطمئنم كه براي شام ميان.»
« گفتي دائي آلبوس.»
قيافه سارا وحشت زده شد، متوجه شد كه چه كاري كرده است.
« چند دقيقه هست كه با لهجة انگليسي صحبت نميكني!!!»
آهي كشيد و تسليم شد، « خب، همين الان همه چي رو بهت ميگم. به هر حال ولدمورت ميدونه كه من يك المنتال هستم. پس ديگه اين بازيها بيفايده است. من دختر خاله هرمايني نيستم. من اهل نيويوركم، اما پدر و مادرم اهل همين جا هستن. آره، درست حدس زدي، آلبوس دامبلدور، دائي بزرگ بزرگ منه. من از چوب دست استفاده نميكنم چون پدر و مادر من خيلي از ولدمورت ميترسيدن و حاضر نبودند براي اينكه مبادا خطري پيش بياد منو به مغازة جادوئي ببرن. اونها همة اين چيزهايي رو كه ميدونم به من ياد دادن و اونا بودن كه به من از لحظهاي كه بدنيا اومدم ياد دادن كه بدون چوبدستي جادو كنم. اكتبر سال گذشته اونا رو كشت. »
« متاسفم.»
« ميبيني مالفوي، تو تنها آدم بيچارهاي نيستي كه توي هاگوارتز زندگي ميكنه.»
لبخند ملايمي بر لبان او نشست، چيزي كه به ندرت پيش ميآمد، در آن لحظه سارا فكر كرد كه او زيباست. آن صورتش را گرم كرده بود و زندگي جديدي را به چشمان سرد و بيروح او دميده بود. لبخندش را پاسخ گفت و به بالا نگاه كرد، يك داروش پيچان بالاي سرشان متوقف شده بود. براي لحظهاي فكر كرد كه او ميخواهد ببوسدش، اما آهنگ تمام شد و او در ميان جمعيت گم شده بود، خيلي ناگهاني او را تنها گذاشته بود.
« خب، اگه اون اين كار رو نميكنه من ميكنم.» سيموس اين را گفت و گونهاش را بوسيد.« با اين وجود چرا تو داشتي با اون موذي ميرقصيدي؟»
« من فكر نميكنم كه اونقدرها هم بد باشه.»
« اون تمام سال رو خارقالعاده رفتار كرده، اما به من اعتماد كن، او همونقدر بده.»
سارا خنديد، « بيا فين، بيا هري رو پيدا كنيم و يه معجون ديگه بخوريم.»
ادامه دارد...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 21:56  توسط علي فدائي
|
دختري در برج
قسمت دوم
فصل سيزدهم
هري در ميان چهارچوب در ايستاد، خودش را عقب كشيد، وقتي كه او مالفوي را ديد كسي متوجه او نشده بود. گوش ميداد، با توفاني در باعث شده بود تمرين كوئيديچ نيمهكاره رها شود، تا مرز غرق شدن پيش رفته بود.
صداي مالفوي نرمتر شد و خيلي آرام گفت،« من رو دوست داري؟»
يا چشمانش او را برانداز كرد، منتظر و جدي بود. « من نميدونم كه چه حسي در مورد تو دارم.» صادقانه گفت،« زماني از ته قلبم از تو نفرت داشتم، اما اين طرفي رو كه انتخاب كردي قابل احترامه. طرفي كه ارتباط منو با تو رو به وجود آورده. من برات نگران ميشم، اما هيچوقت عاشقت نميشم. نه اونطوري كه تو دلت ميخواد.»
« من اينو قبول ميكنم.» خنديد.
دوباره به نوشيدنياش نگاه كرد.« تو ديگه به هيچ وجه منو نميخواي، مالفوي. قلب من مال يكي ديگهاس.»
« دقيقاً.» چانهاش را بالا آورد، چهرهاش نرم و دلواپس بود،« اون پاتر احمق نميدونه كه چقدر آدم خوش شانسيه.»
هري سوار جارويش شد و برج را بدون سر و صدا ترك كرد، به خلوت او احترام ميگذاشت. از حرفهايي كه به مالفوي گفته بود قوت قلب گرفته بود، اما چيزي كه فهميده بود ميترسيد
« من هر بار كه چشمام رو ميبندم به اون خيانت ميكنم.»
« به اين هم فكر كن كه چقدر داري براي اين كار زجر ميكشي.»
« تو متوجه نيستي.» يه آرامي گفت،« من ميخوام كه اون برام نامه بنويسه. نبايد، ولي اين كار رو ميكنم.»
« كنجكاوي سارا. با همة اين حرفا تو هم آدمي.» دوباره دستش را بر روي شانة او گذاشت.« بذار يه چيزي راجع به پدرم برات بگم. اون دروغ ميگه. اون بهت آسيب ميرسونه. اون موذيه، سارا، اون هيچ چيزي رو دوست نداره.»
« ميدونم.» به آرامي درحالي كه داشت چشمانش را روي هم ميگذاشت اين را گفت، از اشكهايي كه ميخواستند پائين بريزند جلوگيري ميكرد.« و اهميتي هم نميدم.»ظظ
« البته كه نميدي.» او را بغل كرد ناشيانه و با كمال خونسردي.« و اين رو هم ميدوني.»
سرش را بر روي شانة او گذاشت و نزديكتر آمد، دستانش را پشت او حلقه كرد. « من كاملاً گيج شدم. به آرامي گفت،« و ميترسم. از اين ميترسم كه چه كاري ممكنه بكنم.»
« زود باش، اگه دير بجنبيم، از دستش ميديم!» هرمايني روي يك كاناپه در اتاق خواب نشسته بود و اين را ميگفت،« سارا، تو نقص نداري.»
صدايي از اتاق لباسها آمد،« من از اين كفشها متنفرم!»
هرمايني چشمانش را تنگ كرد.« اونا مال خودته!»
« خيلي مسخرهان!»
« پس عوضشون كن.»
« دارم همين كار رو ميكنم.»
هرمايني صداي تقتق پاشنة كفش سارا را بر روي سنگها شنيد، كه اين بدين معنا بود كه آنها بالاخره ميرفتند. ايستاده بود و لباس ابريشمي سفيدش را صاف ميكرد. او خيلي سريع به طرف آئينه رفت تا آخرين نگاه را به خودش بيندازد و ببيند كه آيا ياقوتها و زمردهايي كه سارا به او قرض داده بود سرجايشان درست قرار گرفتهاند. لحظهاي بعد سارا هم به او ملحق شد، به موهاي حودش نگاه ميكرد، كه با يك نوار الماس پيچانده و بسته شده بودند، و هدية تولد رون كه يك شانة ارغواني رنگ بود را در يكطرف چسبانده بود. سارا موهاي خودش را درخشان كرد و بعد هم به سراغ هرمايني رفت كه از اين كار كاملاً ذوقزده شده بود.
« ممنون،» اين را گفت،« ميدونستم كه يه چيزي رو فراموش كردم. حالا بزن بريم. هري و رون الان منتظرن.»
سارا شنل سفيد هرمايني را به دست هرمايني داد و مال خودش را هم برداشت، مخمل نرمي كه به لباس مشكي ابريشمياش ميآمد، آن را دور شانهاش پيچيد و گيره الماس نشان آن را بست. هرمايني بطري آشغالهاي فنيگان خودشان را برداشت و مال سارا را به او داد كه آن را در جيب مخفياش بگذارد.
« كار هري و سيموس چطوري پيش ميره؟»
« بهتر از اون چيزي كه انتظارشو داشتم!» سارا پوزخند زد، خوشحال بود كه ميتواند خيلي راحت در مورد اين موضوع صحبت كند،« خيلي از بارهاي جادوگرها و مشروبفروشيها سفارش ميدن. به اين خاطر كه خيلي عالي هستن، اونا ميتونن بيشتر درست كنن و دسته دسته درست كنن! بطريها ارزون هستن و برچسب ها رو هم ما اينجا درست ميكنيم، به همين خاطره كه اين همه سود داره. هري از عرق نيشكر متنفره، اما نميخواد كه بذاره من كمك كنم. مسخرهاس ولي اون به خاطر دود يكي از شالهاي منو دور صورتش ميپيچونه.»
« عاليه!» هرمايني پوزخند زد،« اما به جز اون دودها. بهتر از روزس چهارده ساعت كار كردن توي هفت روز هفتهاس كه اون خودش داشت انجام ميداد.»
« قبول دارم.» سارا آه كشيد،« من هيچوقت وقت اون موقعي كه ديدمش فراموش نميكنم، هرمس. اون عضلانيتر شده، اما خيلي لاغر. گوديهاي سياه دور چشماش . اون كاملاً خسته و مريض به نظر مياومد.»
« اون اصلاً به فكر خودش نيست. اون آدمهايي كه باهاشون زندگي ميكرد شايد دوباره اونو گرسنه نگه داشته بودند.»
« يادم ميياد كه اون يه بار يه چيزايي براي من نوشته بود.» سارا گفت،« با اين حال جاي نگراني نيست. دورسليها بالاخره حساب پس ميدن.»
« تو چه نقشهاي داري؟»
سارا لبخندي موذيانه بر لبانش نقش بست،« نه چيزي كه تو فكر ميكني. ميتونيم يه روز اونا رو به كاخ خودمون دعوت كنيم و از اينكه اونا رو خوار و خفيف كرديم لذت ببريم.»
« اگه تو و هري ازدواج كنين، اونا رو براي مراسم دعوت ميكني.»
« بطور قطع. مجبورشون ميكنم كه بيان، اما تصميم با هريه. ما الان نبايد در اين مورد نگران باشيم. چرا از جارو استفاده نكنيم؟» سارا در همان پائين ايستاد.
هرمايني به سمت اتاق برگشت و دستش را دراز كرد،« اكــســيو!» در يك لحظه دو جاروي مدرسه در دسترسش قرار گرفت.
هري و رون درست هنگامي كه آنهاميخواستند از برج بيرون بيايند وارد اتاق شدند، معلوم بود كه از صبر كردن در سلن عمومي گريفندور خسته شدهاند.
« دير كردين.» رون به آنها هشدار داد،« اما مشكلي نيست، چون هر دوي شما عالي هستين.»
« ممنون.» سارا هنگامي كه هرمايني به كنار او رفت خنديد،« و تو هم خيلي ناجور به خودت رسيدي، ويزيلي.» رون از اين تعريف خيلي خوشش آمد.
« و هري!» سارا پوزخند كمرمقي را تحويلش داد،« قسم ميخورم كه، تيپت فقط مخصوص روي جلد ساحره هفتگي باشه.»
هرمايني موافق بود، دستش دور بازوي رون پيچيد،« هري، سبز ، واقعاً رنگ توئه.»
« ممنونم.» كمي سرخ شد،« رنگ سفيد هم خيلي به تو مياد، لباس قشنگيه.»
او به لباس شب ساده و زيبايي كه بر تن كرده بود نگاهي انداخت.« چي، اين چيز قديمي رو ميگي؟»
هري در حالي كه داشت شنل زمردي رنگش را كه سارا براي جشن سفارش داده بود را تنظيم ميكرد، خنديد، كه زير آنها يك بلوز سفيد رنگ و يك جليقه از پارچهاي مرغوب كه عاشق آن بود، سياه و با طرحهاي سبز رنگ و جزئيات طلائي ( كه سارا همه را انتخاب كرده بود) و يك شلوار سياه رنگ كه با آنها يكدست شود. رون هم لباسهاي شبيه او بود، تنها جليقهاي كه پوشيده بود آبي رنگ بود و هرمايني شنلش را انتخاب كرده بود. سياه، با نقش و نگارهاي طلائي.
« سارا،» هري خنديد، متوجه شد كه تابحال از سارا غافل بوده، « تو... خيالانگيز شدي. من فكر كنم كه نتونم ازت جدا بشم. جداً، زيبا شدي.» او به هرمايني نگاه كرد،« هر دوي شما.»
رون كه هيچ وقت نميتوانست براي مدتي طولاني ساكت بنشيند، پرسيد،« اينا رو توي مغازه ميفروشن يا جاي ديگه؟»
سارا دستش را جلوي دهانش گرفت،« مغازه؟ رونالد، خيلي مونده تا ياد بگيري چه حرفي رو كجا بزني!»
هرمايني هم به او نگاه ميكرد« اينا كه از اون لباسها نيستن! فقط مدلشون يكيه!»
« اينا نيستن؟» رون متعجب نگاه ميكرد.
هري به دوستش مي خنديد، « هرمايني، تو لازمه كه اين پسر رو به راه راست هدايت كني.»
صداي رون آرام شده بود، درست مانند موقعي كه خجالت ميكشيد.« تمام اين ماجراها وقتي تموم ميشه كه ما اونجا باشيم. نميخواهين كه بريد يا اينكه ميخواين تمام شب رو توي اين سالن بمونيم در حالي كه مهموني اصلي بدون ما كارش رو شروع ميكنه؟»
هري دست سارا را گرفت و در كنار رون و هرمايني حركت كرد. صداي بطرز غريبي ساكت بود. « نگراني سارا؟ » به آرامي گفت.
« آره،» آهي كشيد،« هيچوقت اينطوري نبودم. دارم به چي فكر ميكنم هري؟»
« تو داري به اين فكر ميكني كه بايد دل دائي پيرت رو شاد كني، كه ازت خواسته هر جمعه آهنگ بزني. حالت خوب ميشه!» آنها بر روي سقف سرسراي اصلي نشستند و هري ايستاد. رون وقتي كه آنها ايستادند به عقب نگاه كرد،« شما برين» هري به او گفت،« ما بهتون ملحق ميشيم.» تمام توجهاش را به سارا معطوف كرد.
« چي ميشه اگه من اشتباه كنم؟ هري، جلوي اون همه آدم!»
« هر وقت كه احساس كردي كه استرس داري، چشمات رو ببند و تصور كن كه تنهايي. يا اينكه تنها داري براي من ميخوني.» لبخندي همراه گرما و قوت قلب تحويلش داد.
« من يه فكري دارم.» اين را گفت و بطري را از شنلش بيرون آورد،« من احتياج دارم كه يهكم راحت باشم.»
« فكر خوبيه.» او هم بطري خودش را در آورد و چوبپنبه آن را كنار زد،« فقط راحت باش، ميدوني كه، ما اصلاً دلمون نميخواد كه تو از روي صندلي پيانو بيفتي پائين.»
دامبلدور در جائي ايستاده بود كه ميز اساتيد قرار ميگرفت، دو پله پائينتر فضائي بود كه به عنوان ميدان رقص در نظر گرفته شده بود و هزاران دانش آموز در زير صدها شمع در هم ميپيچيدند.
پروفسور مكگونگال با همان صداي بلند و گيرايش فرياد زد.« ساكت! ساكت، لطفاً! مدير ميخواد چند كلمهاي صحبت كنه، البته اگه شما ساكت بشيد...»
بالاخره سكوت حكم فرما شد و دامبلدور خنديد،« به جشن ساليانه سال نو خوش آمديد. قبل از اينكه جشن و سرور شروع بشه، ميخوام كه به تكتك شما كريسمس رو تبريك بگم.» حرفهايش با صداي بلند كريسمس مبارك تعداد زيادي از دانشآموزان قطع شد و قبل از اينكه ادامه دهد، لبخند گرمي زد. « شما بايد از دوشيزه ليمك تشكر كنين، چون اين جشن، ايده ايشون بود. ايشون و گروهي كه بهشون كمك ميكرد، از موسيقي گرفته تا تزئينات رو خودشون به عهده گرفتن. همچنين، خودشون هم يك برنامه اجرا ميكنند، كه واقعاً سعادتي نادره.»
رنگ سارا قرمز شده بود، هري دستش را فشرد. دائياش به او نگاه ميكرد و اشاره كرد كه به او ملحق شود. او ايستاده بود، انگار كه به زمين چسبيده شده بود، فكر مي كرد كه الان است كه ضعف به سراغش بيايد و او غش كند.
« بيا اينجا، سارا.» گفت،« من مطمئنم كه يكي دو نفري هستن كه مي خواي ازشون تشكر كني.»
به سختي، سارا خودش را از دو پله بالا كشيد و در كنارش ايستاد، همان لبخند هميشگي را بر لب آورد تا ترسش را از اينكه در مقابل اين همه جمعيت قرار گرفته پنهان كند. چند جرعه ليكوري كه خورده بود به او كمك ميكرد، اما معلوم بود كه براي خواندن به كمي بيشتر نيز نياز داشت. افكار وحشتناكي به ذهنش خطور ميكرد و او دائم سعي داشت تا خودش را آرام بگيرد.
سرش با نگاهكردن به صدها چشمي كه او را ميپائيدند، گيج ميرفت، بالاخره چشمش به سيموس افتاد، لبخندش طبيعي شد. از سيموس خوشش ميآمد و مستقيم هم به او نگاه ميكرد، همه را از ديدش خارج كرد.
« فردا همة ما پيش خانوادههامون برميگرديم يا اينكه همينجا ميمونيم. به همين خاطر هم بود كه من فكر كردم كه ما بايد امشب رو با هم بگذرونيم، حتي اگه فقط به لباسهاي همديگه نگاه كنيم.»
اين حرف باعث شد كه تمام سالن پر از صداي خنده شود.« كارهاي زيادي تا به امشب انجام شده و فكرهاي بسياري روي هم گذاشته شده تا اين شب رو يه شب بيادموندني بكنه. گذشته از اينها، ما هفتهها وقت صرف كرديم و موسيقيها رو جمع كرديم. هر شكايتي داشتين به هرمايني گرنجر و سيموس فينيگان بگيد.»
او خنديد و صورتهاي خندان را تماشا كرد،« اما اگه ميخواهيد از اين داروشهاي بدجنس شكايت كنين بيايد سراغ من.» خندهها بيشتر و بيشتر شد وقتي كه گياهان سبزي در ميان جمعيت شروع به رشد كردند و در بالاي سر ختر و پسرها معلق ماندند.
« متاسفانه من نميتونم كه اسم تمام كساني رو كه در اين كار شريك بودند رو بگم، اما فكر كنم كه كاري خوبي انجام داده باشيم.» صداي تشويق و هلهله بلند شد و بعد هم ساكت شدند تا او صحبتهايش را ادامه بدهد. دلشورهاش وقتي كه تشويقها گرمتر شد، از بين رفت و او كمكم احساس راحتي كرد.
« در هر گوشة اتاق شما چيزي رو ميبينين كه ما بهشون ميگيم كارت تبريكهاي زنده كريسمس كه هر كدوم از طرف يك گروه درست شده. پشت سر من شما ميبينين،‹ تعطيلات خوش بگذره› از گروه هافلپاف كه طراح و سازندهاش جاناتان شلدون و ماري اوريلي هستن. همچنين ‹ از اين فصل لذت ببرين از گروه ريونكلا، كار ترنت و ميلدي بليكلي. در اون گوشة انتهايي ‹كريسمس مبارك› از گريفندور كه دين توماس و پتي پتيل زحمتش رو كشيدن.» او مالفوي را ديد كه در كنار پردهاش ايستاده است و پوزخندي بر لب دارد، به او لبخند زد،« در گوشة ديگه، خب، يك رازه. خب مالفوي؟ تو ميخواي به ما نشونش بدي يا نه؟»
با يك اشارة چوبدستياش، پردهها جمع و سپس ناپديد شدند و چيزي را نشان داد كه هيچكس انتظار آن را نداشت. برف سفيد بر روي سر سه جن ميريخت كه لباسهاي انگليسي قديمي پوشيده بودند و كلاه بر سر گذاشته بودند و داشتند شعر جينگل بلز(Jingle Bells من كه كريسمس رو هم توي وبلاگ از دست دادم اما براي اينكه يه هديه كوچولو هم واسه كريسمس داده باشم شعر انگليسيش رو كامل اون پائين آوردم، سال ديگه كه كريسمس اومد شمام ميتونين باهاشون بخونين، اينقدر آهنگش رو تكرار نكنين.) را ميخواندند. صحنهاي كه درست از رمان ديكنز( روياي قبل از كريسمس ) گرفته شده بود. پشت سر آنها گريم قصاب ايستاده بود كه يك داس در دستش بود و يك گردنبند سبز از درخت راج به گردن انداخته بود. دست آزادش براي تماشاچيان دست تكان ميداد. آنها توسط مارهاي اسباببازي محاصره شده بودند كه در هفت رديف با كلاههاي بابانوئل اينطرف و آنطرف خم ميشدند طوري كه انگار ميرقصيدند و تصنيف آهنگ را مينواختند. آهنگ آرام و كند شده بود، صداي كشدار آن خندهدار شده بود.« جينگل بلزززززز، جينگل بلزززززززززز» در زير پرچم نقرهاي و سبز پيامي نوشته شده بود،« سسسسال نو مبارك از طرف اسسسسلايترين.»
« خب،» دراكو فرياد زد.« نظرت چيه؟»
سارا با شوق خنديد،« اين شگفتانگيزه!» او متوجه شد كه دائيش هم در كنار او به تحسين پرداخت، براي او كف زد. يكدفعه تمام سرسرا شروع كردند به كف زدن و سارا حاضر بود قسم بخورد كه دراكو از آنجائي كه او ميديد كاملاً سرخ شده بود و با نگاهي از علاقهمند به او نگاه ميكرد.
اسلايترينيها،دستهايشان بيجان بود يا اينكه اصلاً اين كار را نكردند، خيلي از آنها به او پوزخند ميزدند. حالا كه همة نگاهها به دراكو جلب شده بود سارا از فرصت استفاده كرد و از آنجا فرار كرد، تقريباً براي رسيدن به جائي كه هري و دوستانش ايستاده بودند، دويد. مشعلهاي كنار ديوار را بيرون بردند و سرسرا را با نور گرم و كهربائي رنگ روشن كردند. ديويد كه يك مشنگزاده از گروه ريونكلا بود، استريو را روش كرد، رقص آرامي در سالن شروع شد.
هري به دستهاي از سال سوميها نگاه كرد كه وسط آمده بودند و بعد هم زوجها يكي يكي به آنها ملحق ميشدند. سيموس و سوزان، رون و هرمايني هم وسط رفته بودند و سارا هم به او خيره شده بود. « آه، باشه.» خنديد،« اما بذار يه كم ديرتر بريم، من كمي تشنهام.»
ادامه دارد...
Jingle bells, jingle bells,
jingle all the way!
O what fun it is to ride
In a one-horse open sleigh
Dashing through the snow
On a one-horse open sleigh,
Over the fields we go,
Laughing all the way;
Bells on bob-tail ring,
making spirits bright,
What fun it is to ride and sing
A sleighing song tonight
Jingle bells, jingle bells,
jingle all the way!
O what fun it is to ride
In a one-horse open sleigh
A day or two ago,
I thought I'd take a ride,
And soon Miss Fanny Bright
Was seated by my side;
The horse was lean and lank;
Misfortune seemed his lot;
He got into a drifted bank,
And we, we got up sot.
تا پس فردا
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 2:25  توسط علي فدائي
|
سلام
امروز بعد از مدتها دوباره آپديت ترجمه داستان برج رو از سر ميگيرم، ميدونم كه ديگه براي گفتن كلمه معذرت ميخوام يه كم بيش از حد پرروئي ميخواد، اما حرف ديگهاي ندارم. در اين مدت مشكلي برايم پيش آمده بود كه حتي در حال حاضر هم توانايي مطرح كردنش را ندارم.
وبلاگ قبلي برج رو سرپاكردم، تمام فصول گذشته رو اونجا آپ كردم،( يك تا ده) ديگه فكر كنم مشكلي پيش نياد. براي اون وبلاگ هم يه برنامه دارم. ميخوام درباره برج و نويسندهاش و همينطور جايزههايي كه اين كار برنده شده صحبت كنم.( البته شايد خيليها تعجب كنن) همچنين به سوالهايي كه ميپرسيد جواب ميدم.
از اين به بعد پايان هر قسمت زمان آپ بعدي رو اعلام ميكنم، و چون من معمولآً شبا وقت ميكنم پس ميشه گفت وقتي ميگم دو روز ديگه منظورم اينه كه دو روز ديگه شبش :))
بيش از اين منتظرتون نميذارم.
قربان همگي
علي فدائي
مترجم برج
--------------------------------------------------------------------
دختري در برج
فصل سيزدهم
قسمت اول
« اون داره چيكار ميكنه؟» هرمايني اين را گفت و كنار سارا ايستاد، به سرسراي عمومي نگاه ميكرد كه تزئين شده بود.
« من نميدونم.» سارا جواب داد، از جايي كه ايستاده بودند به گوشهاي خيره شد، جايي كه مخصوص اسلايترين بود و با يك پرده بزرگ بنفش پوشيده شده بود.« اون نميذاره كه كسي كارش رو ببينه. سيوروس هم قبلاً بهش كمك ميكرد.»
« تنها چيزي كه من ميتونم تصور كنم،» هرمايني سرش را تكان داد،« اينه كه كار مالفوي چيز خوبي نيست.»
« من كاملاً مطمئنم كه سرگرم كنندهاس. با اين وجود، وقتي كه بقيه اسلايترينيها از اون متنفر هستن پس براي ما مشكلي پيش نميياد. عجله كن، ما قبل از اينكه آماده بشيم بايد وسيلهها رو جمع و جور كنيم.»
« من تو رو توي برج ميبينم.» هرمايني اين را گفت و به سمت پلههاي طبقة سوم رفت، « رون و هري بايد به زودي تمرينشون رو تموم كنن. اگه دلت مي خواد ميتونم اونا رو با خودم بيارم.»
« نه همونطوري كه قبلاً هم برنامه ريزي كرديم اونا رو توي سرسراي عمومي ميبينيم. وقتي آماده شدي خودتو برسون.» سارا در حالي كه او را ترك ميكرد لبخند ميزد.« اونا از عهدة كاراشون به خوبي برميان.»
« سارا همه چي مرتبه؟» هرمايني به صورت دوستش نگاه ميكرد، به اضطرابي كه در آن بود. « اخيراً يه جورايي سرد برخورد ميكني، مشكلي بين تو هري پيش اومده؟»
« من حالم خوبه هرمايني، ممنون. هري هم به خوبي هميشهاس.»
« اما موهات ...»
« الان كريسمسه. كريسمس سال پيش هم همينطور بود. فقط امسال بدتر شده.» سارا سعي كرد كه لبخند بزند،« امسال من به خانواده جديد دارم.»
هرمايني او را بغل كرد، « من متاسفم،»با صدايي آرام گفت،« اگه به يه دوست احتياج داشتي من اينجام.»
« ممنون،الان من بايد برم سراغ اون كپه چمدونهاي ايتاليايي.»
« بعداً ميبينمت.» هرمايني خنديد و به سمت راهروي گريفندور رفت. سارا هم به طبقه پائين، سرسراي عمومي رفت كه الان خيلي فضاي بيشتري براي راه رفتن داشت، ميزها را برچيده بودند، در گوشهاي او ميتوانست پردة ضخيمي را ببيند. او ميتوانست حركات و صداي نجواها را از پشت آن بشنود.
« مالفوي! از اونجا بيا بيرون.» سارا با صداي بلند اين را گفت.
او سرش را بيرون آورد، ( از اينكه مزاحمش شده بودند)ناراحت بود تا اينكه متوجه شد كه چه كسي اين كار را كرده ،« آه، سارا! من نميدونستم كه توئي،» كاملاً بيرون آمد، خيلي دقت ميكرد كه پردهها را دوباره سر جايشان بگذارد تا اينكه او نتواند داخل را ببيند.« واي همه چي تموم شد! واقعاً قشنگ شده، ولي ما بايد يه كم از رنگ سياه بيشتر استفاده كنيم.»
« اين جشن كريسمسه، نه مجلس عزاداري،» سارا حرفش را تصحيح كرد،« تو اون پشت داري چيكار ميكني؟ اين راز بزرگت چيه؟ هوم... اين صدايي كه من شنيدم صداي مار زنگي بود؟»
دراكو با بدجنسي لبخند زد،«شايد.»
« من ميتونم؟»
« به هيچ عنوان. هيچ كسي اون طرف پرده نميره. به اندازه كافي بد بود كه براي يكي از افسونها از اسنيپ كمك بخوام. با اين وجود اونم ازش خوشش اومده.»
« بايد اينو اضافه كنم كه من خيلي كنجكاوم ولي فكر كنم كه بتونم تا اون موقعي كه تموم بشه صبر كنم.»
« فقط براي اين بود كه اومدي؟ تا از غريزة زنانهات استفاده كني و يواشكي يه نگاهي بندازي؟»
« در واقع، من ميخواستم كه با تو صحبت كنم. ميبينم كه تو سرت خيلي شلوغه، پس هر وقت كه كارت تموم شد يه سري به برج من بزن. خيلي مونده تا تموم بشه؟»
« نه، نه زياد. فقط كار حسگرهاش رو تموم كنم. خيلي زود ميام.»
« پس، اميدوارم كه توي كارت موفق باشي.»
« ممنون،» نگاهش كرد كه داشت از او دور ميشد، دوباره در ميان پردهها ناپديد شد.
سارا پشت در اتاقش آهي كشيد، به كلاغ زاغي آشنائي كه نزديك و نزديكتر ميشد نگاه ميكرد. به او خيره شد، پرهاي پريشان سياه با چشماني سرد كه بر روي او ثابت مانده بود. احساسي كه او را در مقابل در بر گرفته بود، احساسي از زيركي و احساسات انساني بود. سارا وردي را بر زبان آورد كه مخصوص باطل كردن جادوي جانورنماها بود، ولي كلاغ هيچ تغييري نكرد. همينطور كه دستش را پائين آورد پرنده آمد و بر روي شانهاش نشست و او هم لبة تختش نشست، مهر و موم سياه آشنا را باز كرد.
با چهرهاي خشك به نامه نگاه كرد، كه براي اولين بار آدرسش با عنوان سارا ليمك، برج شمال شرقي، هاگوارتز نوشته شده بود.
پس او مي دانست، اما چطور؟ او حتي ميدانست كه كجا زندگي ميكند! نميتوانست كار دراكو باشد، از اين بابت مطمئن بود. او حتي قبل از اينكه باور كند دراكو به پدرش اين چيزها را گفته، به سيوروس مظنون ميشد. مثل مالفويها ترسناك بود، او صادق بود، شبيه پدرش نبود و خيلي صميمي رفتار مي كرد.
كاغذ مثل هميشه ضخيم و گرانقيمت بود، دستخطش روان و خوانا بود. وقتي كه داشت آن را مي خواند ميلرزيد، لوسيوس ميدانست كه او يك المنتال است و اين بيقرارش مي كرد. در واقع ميترسيد. و اينكه آيا او هم چيز را در مورد هري ميداند؟ خيلي وقت بود كه كلاغ وقتي كه او تنها بود ميآمد، انگار كه بر اساس يك دستور عمل ميكرد. سارا بار ديگر اين حس داشت كه او چيزي بيش از يك كلاغ نه مشتي پر و بال.
عزيزترين ساراي من
اميدوارم از اينكه نامه را به اسم فاميل تو نوشتهام ناراحت نشده باشي. من هنوز دلم نميخواد كه به تو آسيبي برسونم. علاوه بر اين تو بر ضد من توطئه كردي، به هر حال من بايد سر در ميآوردم، چرا در مورد اسم و ارتباطت با پسرم به من دروغ گفتي؟ چرا در مورد گروهت دروغ گفتي؟ با اون ردا كه نقش گروه گريفندور روشه، من بايد از هويت نفر نفرم سوم كه نامرئي بود تعجب ميكردم، كه شك ندارم اون دراكو رو به سمت تو آورده.
اين كسيه كه زير شنل قايم شده بود و جرأت كرده بود وقتي كه من بدون دفاعم به من حمله كنه، اون كسيه كه شايسته خشم منه. نه دراكو، و نه مطمئناً تو، سارا. من نسبت به تو نه عصباني و نه ناراحتم، تنها ميل خواستن و شيدايئيه كه در درون من شكل ميگيره. من افسون تو شدم، همون طور كه قبلاً بارها و بارها هم گفتم. چيزي هست كه بيشتر از زيبايي ظاهر تو وجود دارد، يك لذت نفساني، يك حس عجيب و غريب كه منو فريفته خودش ميكنه.
پس زدن تو منو گيج كرد. تو داري با خواستهاي كه در درونت هست مبارزه ميكني، كه ميخواد تو به ميل درونيت برسي، اما ترس بيجاي تو از من، تو رو دور ميكنه. اين ترس چيزيه كه من نميفهمم. من به تو صدمه نميزنم، سارا. من به شرافتم قسم ميخورم. اگه فقط يه فرصت ديگه به من بدي من تو رو راحت ميكنم. قبول كن منو ببيني. فقط اون موقع ميتونيم واقعاً صحبت كنيم.
ارادتمند
ل
سارا نامه را روي پاهايش گذاست و سرش را در ميان دستانش گرفت. اشكهاي نااميدي، بيپناهي و ترس پائين ميآمدند و او نميدانست كه تا چه مدت ديگر ميتواند تحمل كند. لوسيوس ميدانست كه هري بود، ولي هنوز نميتوانست اين را ثابت كند. او ميخواست مطمئن شود كه هري در آن موقعيت حساس آنجا بوده است. چكار ميتوانست بكند؟ او كلمات را بارها و بارها خواند، تو داري با خواستهاي كه در درونت هست مبارزه ميكني، كه ميخواد تو به ميل درونيت برسي... چقدر هم كه اين حرفها درست بود. ازش متنفر بود، اما جذابيت و ميلي كه براي ادامه داشت، خيلي بيشتر از آن بود كه او بتواند كنترلي بر روي آن داشته باشد. مخصوصاً اينكه او نامههايش را دير وقت مينوشت كه هري در خواب بود و او هم روي سقف، باد را در روي پوستش حس ميكرد. كلاغ بر روي نردهها مينشست و او هم كلمات در روشناني مهتاب ميخواند.« فقط بگو، در يك لحظه آنجا خواهم بود...»
آن را با شرمساري و حس گناه به كناري گذاشت. از جايش كه بلند شد، كلاغ پر كشيد و به گوشه دور و ناپيدا در سايه پناه برد، تا از آن بالا قدم زدنش را نظاره كند، كه نامه را دوباره باز كرده بود. سارا ايستاد، رعد و برق در دوردست شروع شد. نفسش به شماره افتاد و اشكهايش در سكوت پائين ميآمدند، در همين هنگام بود كه كولاكي در اطرافش اوج گرفت.
« سارا!» دراكو در ميان چهارچوب در پديدار شد. تقريباً وارد اتاق شده بود،« اين چي بود؟»
او رويش را برگرداند، خودش را به كنار او رساند، از اين كار ناراحت و نامطمئن بود. ميخواست كه او را بغل كند، ولي ميدانست كه نبايد اين كار را بكند. دستش را به دور او انداخت و ديد كه چه چيزي در دست اوست. نامه را كه مهر آشناي خانوادگي مالفوي بر روي آن بود گرفت و كلمات پدرش را خواند و هر لحظه بيش از پيش ناراحت ميشد. بالاخره آن را دوباره به دستش برگرداند، كه سرش را پائين انداخت، تا چشمانش را مخفي كند. باصداي آرامي كه پريشاني در آن موج ميزد گفت،« اون همه چي رو ميدونه، ميدونه هري بوده.»
« ميدونم،» سعي ميكرد تا از لرزش صدايش جلوگيري كند،« جريان اين نيست.»
« آره، من بقيهاش رو هم خوندم.» عصباني شده بود،« اون خيالاي مسخره كه فكر ميكنه كه تو دربارهاش داري! خيلي مسخرهاس كه كه فكر كنه كه تو حتي يه ذره هم دوستش داري!»
« اون درست ميگه!» با صداي آرامي اين را گفت و چشمانش را پشت طرة موهايش پنهان كرد،« من يه جورايي به سمت اون كشيده شدم.»
« چي؟ سارا! پس پاتر چي؟ من فكر ميكردم كه تو عاشق اوني و روح اون مكمل توست و همة اون چيزاي ديگه؟»
بالاخره رودررويش قرار گرفت، اشكهايش ميدرخشيدند و دو برابر دردي كه در چشمانش ديده ميشد، در سينهاش جمع شده بود. ( مالفوي) دوباره با حس تسلا دادن به او مقابله كرد.
« من خودمم هم نمينفهمم! من عاشق هري هستم! من از لوسيوس متنفرم، اون ترسناكه!» دوباره به كفشهايش نگاه كرد،« اما قسمتي از بدنم در انتظار نامههاشه. من نميدونم كه چرا اين حس رو دارم، اما نميتونم اونو ناديده بگيرم. خدايا، مالفوي، من چكار كنم؟» با دستانش صورتش را پوشاند و شروع به گريه كرد، گذاشت كه اين نكبتي كه اين هفتهها و ماهها مخفي مانده بود، او را احاطه كند.« اون پدر قاتلت، راهش رو پيدا كرده كه چطوري به افكار من وارد بشه، حتي توي خوابهام. من نميتونم بهش فكر نكنم و هر بار كه هري رو ميبينم بدجوري احساس ميكنم كه گناهكارم. ميدونم كه كه تو ازش خوشت نميياد، اما اون خيلي با من خوبه، مالفوي، اون خيلي عاشق منه.»
« اينو كاملاً ميدونم.» دراكو آهي كشيد،« و پدر من! تنها كاري كه بلده اينه كه هرجا چيز نجيب و آراستهاي باشه، اونو خراب كنه.» شانههايش را گرفت،« تو بايد از خوندن نامههاش دست بكشي. بازنشده برشون گردون، يا اينكه جايي آتيششون بزن كه كلاغ هم بتونه ببينه. تو بايد مقاومت كني، سارا.»
« خيلي مشكله كه مقاوم بود.» او به اين اقرار كرد، تلاش بيخودي را براي پاك كردن اشكهايش كرد،« تنها چيزي كه حس ميكنم ، حس تيكه تيكه شدن،شكستن، بيوفائي و شرمندگيه.» نفسش قطع و وصل ميشد وقتي كه داشت هقهق گريهاش را فرو ميخورد.
دردي كه در سينهاش بود دوبرابر شد و او را به سمت خودش كشيد و دستش را دور او انداخت و او هم خودش را به او چسباند و بر روي شانههايش گريه كرد. در حالي كه داشت موهايش را نوازش ميكرد، با صداي آرامي ميگفت.« تو از عهدهاش برمياي. من بهت كمك ميكنم.»
« قول بده كه به هري هيچ چي نميگي.» با صداي تودماغي صحبت ميكرد و ميلرزيد.
« بهت قول ميدم. تا موقعي كه تو به حرفم گوش كني و چيز ديگهاي از پدرم قبول نكني.»
« نميكنم.»
« تو نميدوني اون چطوري تونسته ردات رو اونطوري توصيف كنه، ميدوني؟»
« اون بايد منو زير نظر داشته باشه، يا اينكه يه نفر ديگه اين كار رو ميكنه.» اشكهايش در هنگامي كه او را نگه داشته بود آرام شده بود. دراكو، پسر مردي بود كه داشت او را شكنجه ميداد. او بيشتر به خود نزديك كرد، نااميدانه سعي داشت تا خودش را در گرماي يك پناهگاه امن دها كند.
او صورتش را نزديك گوشش آورد و صدايش را پائين آورد،« كار كلاغه، اون از سنگ جهاننما استفاده ميكنه تا بتونه از توي چشماش نگاه كنه، اون حتي ميتونه به خوبي هم بشنوه. درها رو ببند. پردهها رو بنداز. اگه اون هري رو ببينه، از هري براي تهديد كردنت استفاده ميكنه.»
« من احساس ميكنم كه احمق و بيدفاعم.»
« درست ميشه.»
او خودش را جدا كرد و سعي كرد كه لبخند بزند، كولاك شديد از بين رفت و به يك باد آرامتر تبديل شد، دستش را فشرد و آن را رها كرد. در چشمانش نگاه كرد، دستش را بلند كرد تا اشكهاي او را از صورتش پاك كند. با كمي ترديد گونهاش را بوسيد.
« من تو رو توي اين دردسر انداختم، سارا. متاسفم.»
« تقصير تو نبود.» او اين را گفت و به سمت تختخوابش رفت، نامه را لوله كرد و به سمت شبچراغ رفت. آنجا زانو زد و سنگي را در پايه ديوار بيرون كشيد. دراكو در هنگامي كه او داشت نامه را در درون جعبه كفشي ميگذاشت كه نامههاي يكجور و يك جعبه با كاغذ كادوي قهوهاي ديگر در آن قرار داشت، نگاه ميكرد. جعبه را سر جايش گذاشت و بعد هم سنگ را سر جايش گذاشت.
« نوشيدني؟» در حالي كه داشت به سمت كاناپه ميرفت اين را پرسيد، چوبپنبه بطري شيشهاي را كه بر روي ميز كوچكي بود را برداشت.
« حتماً.» اين را گفت و به كنارش آمد، گيلاس را از دستش گرفت. آن را مزه كرد، ولي او يكسره آن را سركشيد و يكي ديگر براي خودش ريخت.« آهاي» نگران بود،« آروم باش. سارا، تو حالت خوب ميشه، قول ميدم.»
با نگاهي شكست خورده به او نگاه كرد.« يعني ميشه؟»
« تو واقعاً عاشق پاتري؟»
« آره.»
« خب حالا يه من بگو، تو پدر منو دوست داري؟»
بنظر ميآمد كه داشت اين را سبك و سنگين ميكرد، به ليكوري كه درون گيلاسش بود نگاه ميكرد. آن را ميچرخاند و وقتي كه دوباره صحبت كرد، صدايش كاملاً عصباني بود.« هرگز.»
ادامه دارد...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 0:27  توسط علي فدائي
|
سلام
بدقول هميشگي مثل هميشه بد قولي كرد، تازه ترجمه هم نكردم، حرف آستاره( همون ستاره) درست بود وقتي كه چك كردم ديدم آره وقتي كه كپي پيست ميكردم تيكه آخر فصل دوازده جا مونده بود، كه الان ميذارمش. در ضمن لينكايي كه گفته بودن گذاشتم.
به طور حتم ديگه كسي به قولهاي من اعتماد نكنه، راستش خودمم ديگه اعتماد ندارم. شايد به خاطر اين باشه كه انگيزم يه جورائي تحليل رفته، به هر حال از امروز يه بخش كوچولو هم به اين وبلاگ اضافه ميكنم كه يه داستان جدا از مضمون وبلاگه زياد نيست ولي براي اينكه شايد كسايي ميخوان فقط داستان رو بخونن رنگ متنش رو سفيد انتخاب ميكنم كه كسي باهاش مشكل پيدا نكنه.
همينجا هم بايد بگم كه اگه مترجمي دلش بخواد كه توي اين كار باهام همكاري كنه با كمال ميل ميپذيرم، هر كسي دلش خواست ميتونه بهم ايميل بزنه يا پيام بذاره،ولي اگه پيام گذاشتي، لطفاً ايميلت رو هم برام بذار تا بتونم باهات تماس بگيرم، آخه يه سري چيزا هست كه اول از همه بايد در موردش صحبت كنيم.
علي فدائي
مترجم برج
بدقول روزگار
اين بار ميخوام يه قصه بگم، يه قصه مثل بقيه قصهها، شايد نمونة اين قصه رو خيليهاتون توي زندگي عادي شنيده باشين، اما منم بالاخره بايد اينو بگم، تا حداقل مثل بعضيها بتونم خودم رو از اين خودسانسوري نجات بدم.
قصه در مورد يه دختر و يه پسره. كه درست مثل يه روح بودن توي دو بدن. البته زماني كه اين ماجرا شروع شد اونا هنوز همديگه رو درست نميشناختن. هر دوشون توي يه روز به دنيا اومده بودن، منتها پسر شيش ساعت از دختر بزرگتر بود. اولين وقتي كه هم ديگه رو ديدن توي يكي از مهمونيهاي خانوادگي بود، اون موقع دختر اصلاً وضع روحي مناسبي نداشت، با اينكه سيزده سالش بيشتر نبود، دو بار خودكشي كرده بود، همه يه جورايي عجيب و غريب نگاهش ميكردن، انگاري كه آدم فضائي ديده باشن، آخه توي فاميل كسي نبود كه حتي فكر خودكشي هم به سرش زده باشه. همه ميگفتن اين خارجيها عادت دارن از اين كاراي عجيب و غريب بكنن، آخه باباي دختر مال اينجا نبود و همه فاميلي كه دور هم جمع شده بودند از طرف مادرش با اون نسبت داشتند. تنها بچه هم سن اون دختر، تنها همين يك پسر بود. دختر فارسي رو تقريباً خوب حرف ميزد، حتي بلد بود كه بنويسه و بخونه اما هنوز كمي مشكل داشت. توي همون مجلس با هم صحبت كردند، از هر دري صحبت ميكردند، صحبتهايشان طولاني شده بود، پنج سال اين صحبتها، كه گاهي از حالت صحبت خشك و خالي هم فراتر ميرفت ادامه پيدا كرد، در اين پنج سال دختر توانست با مشكلات زبانياش به خوبي كنار بيايد.
ادامه دارد...
دختري در برج
فصل دوازدهم
جمعة قبل از جشن رقص كريسمس، سارا جلسهاي را براي گروه تزئين كننده گذاشت، يك ساعت قبل از اينكه چراغها خاموش شوند. جلسه روي سقف برج برگزار شد، كه سارا از افسون گوي مانندي را بر روي ان اجرا كرده بود تا از سرما و برف خبري نباشد. گلها هنوز هم رشد ميكردند، حتي با وجود اينكه زمستان شده بود و آنجا گرم بود، و فقط يك پلوور كفايت ميكرد، به شنلهاي ضخيم نيازي نبود. حال و هوايي پائيزي بر روي سقف در جريان بود.
سيموس پاتيل سارا را بر روي ميز گذاشت و سوزان بونز از هافلپاف آن را پر از آب كرد. همه وقتي كه او داشت جادويش را اجرا ميكرد عقب ايستاده بودند، از انفجار ميترسيدند.
مثل باكاردي( Bacardi) نبود اما مزه بدي نداشت. در واقع او چيزها را خورد خورد بر روي آتش ميگذاشت، در همين هنگام كه هري داشت به سيموس نگاه ميكرد كه داشت دستپختش را ميچشيد، او داشت ابروهايش را بالا و پائين ميبرد و آثار رضايت در چهرهاش هويدا بود. او اولين روز مدرسه را به ياد ميآورد كه سارا نوشيدني سيموس را جادو كرد و گفت كه او تنها كمي اعتماد به نفس ميخواهد. با اين محبوبيت و لقب جديدي كه با عنوان شاه آشغال درست كنها به او داده بودند، هري فكر مي كرد كه سيموس آن را بدست آورده است.
هرمايني و سارا هم با ظرف بزرگي مملو از چاي سرد و آب كدوحلوائي از راه رسيدند، سوزان هم به سيموس كمك مي كرد كه فنجانهاي ديگران را از معجون پر كند.
دين يك جائي براي خودش ريخت و كمي هم از آن چشيد،« هووم،» ذوق زده شده بود،« اين عرق نيشكر ادويهايه!» قلپ ديگري از آن چشيد، « فين! تو واقعاً سلطان آشغال درست كنها شدي!»
خيلي زود همه شروع به تعريف از سيموس كردند و برگشتند تا دوباره جامهايشان را پر كنند. هري هم بالاخره براي خودش كمي ريخت و قبول كرد كه اين يكي خيلي بهتر از بقيه شده بود. ملايمتر، گرماي خاصي را در گلو ايجاد ميكرد به جايي اينكه حس كني كه در حال قورت دادن يك گلولة آتش هستي، گرمايي را كه به وجود ميآورد مور مور خاصي را در بدن ايجاد ميكرد، درست مثل يك معجون، ادويهها به خوبي با آب كدوحلوائي تركيب شده بودند و هري اين را از رزلينگ سارا بيشتر دوست ميداشت. هري گيلاسش را تمام كرده بود و دوباره رفت تا آن را پر كند. پيمانه از قبل هم بزرگتر شده بودند.
« دوباره اين كار رو بكن.» سارا اين را به سيموس گفت،« ببين دوباره ميتوني همينجوري درش بياري.»
ديگ آب جوش خيلي زود براي سيموس بر روي آتش قرار گرفت، اعتماد به نفسش باور نكردني بود، وردهايش را زير لب زمزمه ميكرد و چوبدستش را تكان ميداد.
سارا گيلاس كوچكي را كه كمي بيشتر از يك جرعه بود را برداشت. اول آن را بو كرد و بعد خيلي سريع آن را بالا كشيد و گيلاس خالي را به سوزان داد كه داشت ميخنديد.
سوزان هم كمي از آن برداشت و سركشيد، صورتش به يكباره گرم شد،« فين! تو همين الان هم ميتوني درش بياري! مزهاش عاليه! اگه بهتر نباشه، درست مثل قبلشه!»
سارا خنديد،« سيموس،» اين را گفت و او را با خود به گوشهاي خلوت كشيد، « من يه فكري به ذهنم رسيده.»
صداي كوبش بيش از حد ميآمد. صداي موسيقي خيلي بلند شده بود، كسي متوجه آن نشده بود، اما رون بالاخره به سمت در اصلي رفت.
« تو!!؟؟» رون نيشخندي زد،« من يه كم براي تو ناراحت شدم!»
هري، به حركت كرد و كنار دوستش قرار گرفت و وقتي هم كه فهميد چه كسي پشت در است به پهناي صورتش خنديد.« محل تجمع شياطين او پائين توي پذيرائيه دست راسته.»
« آه، خفه شو پاتر. همين طور هم تو ويزيلي.» دراكو اين را گفت و ورق كاغذي را به آن دو نشان داد، « من هم به اين جا دعوت شدم، اما نه از طرف هيچ كدوم از شما، حالا از سر راهم برو كنار.» راهش را در ميان آنها باز كرد، تقريباً هري را به زمين انداخت.»
« هووي!» رون بازوي دراكو را گرفت،« تو فكر ميكني كه كي هستي؟ تو وقتي ميياي كه ازت خواسته باشن كه بياي! و اين همه سر و صدائي كه راه انداختي واسة چي بود؟ كه داشتي در رو اينقدر محكم ميكوبيدي!»
« من بيست دقيقهاي هست كه پشت اين در منتظر موندم! اولش خيلي مؤدبانه سه ساعت در زدم، اگه منظورت اينه!»
« پس چرا تو همون اول نيومدي تو؟» رون اين را پرسيد، طوري كه انگار مالفوي ناقصالعقل ترين انسان روي زمين است.
« براي اينكه، احمق جون، اين در هميشه قفله!»
« هر كسي ميتونه از اين در رد بشه، مالفوي!» رون فكورانه جواب داد،« تو بايد خيلي از اين در با هوشتر باشي.»
« اين در قفل نيست.» هري خنديد، كمي تند صحبت ميكرد،« فقط براي اون باز نميشه. من اونو افسونش كردم، يك سال پيش.»
« فكر خوبيه هري!» او و رون خنديدند و مالفوي هم خجالت زده شده بود.
« اَه، خفه شين،» دركو زير لب غرغر مي كرد و به سمت سقف ميرفت. همه وقتي كه او داشت به سمت پاتيل مي رفت ايستادند و او را نگاه ميكردند، فنجاني را پر كرد، براي خودش تنهايي يك نوش جان گفت آن را سركشيد. دقيقهاي بعد همه او را فراموش كردند.
هري در رختخواب نشست و معجون ضد مستياش را تمام ميكرد. سارا هم يكي از همان لباس شبهاي ابريشمياش را پوشيده بود، شانههايش عريان بودند و موهاي طلائياش را بر روي شانهاش انداخته بود. اخيراً هري متوجه شده بود كه با اينكه همه چيز به خوبي پيش ميرفت و آنها در بهترين وضع روحي بودند اما رشته موي سياه موهاي سارا پهنتر و عريضتر ميشد. او نميدانست كه چه چيز او را آزار ميداد، ميدانست كه او چيزي در اين مورد به او نميگويد، فكر ميكرد كه هر چه هست به پدر و مادرش و شروع كريسمس مربوط ميشود. در اين لحظه او هيجانزده و شادان بود، سيمايش از عشق ميدرخشيد، در گوشهاي از تخت به او لبخند ميزد.
« پس نقشة تو اينه؟ آره؟ و براي اينكه اون پول رو جور كنم اين كار رو ميكنم؟» هري متعجب بود، دنبال عينكهايش گشت.»
« آره، خودشه، هري. سيموس عرق رو درست ميكنه و تو هم ترتيب سفارشات رو ميدي. من امروز يه نامه مينويسم كه وسائلش رو فراهم كنم. خيلي آسونه! و سيموس هم گفته كه حاضره توي سود اين كار باهات پنجاه پنجاه شريك بشه.»
« اما من بياد تمام كار رو خودم بكنم!»
« نه كاملاً. اون هم كمكت ميكنه. تو هم ميتوني كمي گاليون براي خونمون جمع كني.»
بالاخره هري لبخند زد.« آشغالهاي فينيگان، ها؟ تو فكر ميكني كسي چيزي از اونا بخره؟ »
« بخرن؟ داري شوخي ميكني؟ تو بايد خيلي خوششانس باشي كه بتوني توي تمام اين دنياي جادوئي چيزي پيدا كني كه بتونه به پاي اون چيزي كه سيموس ديشب درست كرد برسه!»
« پس همه چي حله. منم هستم.»
« عاليه! براي خودمون چائي درست ميكنم.» اين را گفت و به سمت آشپزخانه رفت، اما يكدفعه در ميان راه خشكش زد و به سقف نگاه كرد.
« چيه سارا؟»
« مالفويه.»
با گفتن اسمش، دراكو از سمت نردهها برگشت و به او خنديد.
« تو بايد ديگه سرزده وارد اينجا نشي، مالفوي اين خيلي موذيانهاس!»
« سر زده وارد بشم؟ باورش مشكله. به من نگو كه تو نميدونستي كه من اينجام؟!»
« هوم، خب، من نميدونستنم.»
« من ميدونستم.» هري گيج شده بود،« من فراموش كردم. به هر حال، تو كجا غيبت زد؟ من فكر كردم كه دمت رو گذاشتي رو كولت در رفتي.» هري شنلي بلند و بنفش رنگ را بر روي شانههاي سارا انداخت، سرش را به گوشش نزديك كرد.« اون به تو خيره شده.»
سارا خنديد و گره آن را زير گردنش محكم كرد.
« روي يكي از اين صندليها خوابم برده بود، اگه ميخواي بدوني.»
سارا به سمت پشت بام رفت و مالفوي را گرفت و او را به داخل آورد.« يه دقيقه كنار آتيش بمون، من يه كم معجون واست بيارم.»
« من ميرم چائي بيارم.» هري اين را گفت و به سمت آشپزخانه رفت، كنار كاناپه ايستاد و پرسيد، « من فكر ميكنم كه تو موندني شده باشي؟»
دراكو خم شد و روانداز را به روي پاهايش كشيد، تو چي فكر ميكني؟ آه، مال من سكرش كم باشه.»
همينطور كه لخلخ كنان از او دور ميشد دراكو ميان غرغرهاي هري كلمه سم را شنيد.
وقتي كه هري برگشت سارا رفته بو تا لباسهايش را عوض كند مالفوي هم آنجا نشسته بود و داشت به عكسهاي كلبهشان نگاه ميكرد.
« تو داري چيكار ميكني؟» هري عكسها را از دست او گرفت، « تو عادت داري توي نامههاي خصوصي مردم سرك بكشي؟»
« هر وقت كه امكانش پيش بياد. من بايد يه جوري خودم رو سرگرم ميكردم!»
سارا از سمت پذيرائي پديدار شد، لباس جين و يك پلوور پوشيده بود.« تو عكسا رو ديدي؟»
« بيشترشونو، قبل از اينكه پاتر از چنگم درشون بياره. من از پاسيو خوشم اومد.»
« جدي؟» او طوري كنارش نشست كه انگار دوستان بسيار قديمي بودند، « اونا آجرشون رو از ايتاليا سفارش دادن. من ميخوام كه يه باغ اونجا درست كنم، با يه خروار گل رز و ...»
« ســارا؟» هري رنگش كبود شده بود،« بهترين دوستاي ما از اين ماجرا چيزي نميدونن اما تو داري به ... اون ميگي!»
« پاتر،» مالفوي به سمتش برگشت، نيشخند ميزد،« خونة قشنگشيه، كوچيكه اما قشنگه.»
« بايد ازت تشكر كنم، مالفوي!» هري عكسها را بر روي ميز قهوهخوري انداخت و در حالي كه فنجان چاي در دستش بود آنجا را ترك كرد.
« هــــري!!!» سارا او را صدا كرد. اهميتي نداد و بزودي صداي محكم بسته شدن در حمام و صداي شير آب به گوش رسيد. به سمت مالفوي بر گشت.« خوب، بذار بهت سرداب مشروبها رو نشون بدم.»
پايان.
+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 4:5  توسط علي فدائي
|
تا جمعه بعدي و فصل 13 خداحافظ
علی فدائی
مترجم برج
با اولين برفي كه از نيمه دسامبر شروع به بارش كرد، تهيه و تدراك براي مراسم رقص كريسمس شروع شد. چون برگزاري تمام جشنها در تمام اين مدت زير نظر سارا بود، اين بار هم او مامور انجام اين كار شد، داوطلبان بسياري از سه گروه از چهار گروه مدرسه حاضر بودند. هرمايني وقتش را مابين تكاليف مدرسه، تحقيق براي افسون اتصال و همچنين پيدا كردن موزيك مورد نظر براي جشن تنظيم كرده بود، كه بيشتر آخر هفته بود. رون هم هر وقت كه تمرين نداشت آنجا بود و هري هم گاهي اوقات كمك ميداد، اما بيشتر وقتش صرف كوئيديچ ميشد.
دراكو هري را به كلي فراموش كرده بود و تمام سعيش را براي دوري از سارا ميكرد. پدرش هنوز يك مرد آزاد بود. بازرسيها هنوز تمام نشده بود، اما بدون جسد، وزارت خانه گفت كه كار كمي ميتواند بكند. لوسيوس ادعا ميكرد كه زنش يك چمدان و رمزتاز داشته و او را ترك كرده است. او حتي گفته بود نامهاي را كه او براي دراكو نوشته بود براي اين بود كه او در مدرسه از اين بابت نگران نشود. حتي پيامامروز هم عقب نشيني كرده بود، حال به دليل پولي كه گرفته بود يا تهديدي كه شده بود علاقهاش را به اين داستان كه نه ماجراي جديدي داشت و نه پيشرفتي در آن حاصل ميشد، از دست داده بود. در واقع، پدرش همه را متقاعد كرده بود طوري كه داستان دراكو يك بهانه مسخره جلوه ميكرد.
او حالا به هيچ جائي تعلق نداشت. از جمع اسلايترينيها رانده شده بود و از اينكه يك اتاق تنها داشت خوشحال بود. آنها خيره به او نگاه ميكردند، او را خيانتكار ميديدند، درست مانند والدينشان كه غمخوار و پشتيبان لوسيوس مالفوي بودند. او را ميترساندند، مارهاي دستآموزشان را در رختخوابش ميانداختند. عكس حقة ورنسكي روزي دو بار بر روي در اتاقش ميخ ميشد، حتي كراب و گويل هم رويشان را از او برميگرداندند. او منفور، خائن و دوست هيچ كسي نبود. او حتي از اختيارات ارشدي خودش استفاده ميكرد تا از گروه خودش امتياز كم كند.
او يادداشتي را در سالن عمومي ديده بود كه به نظر ميامد براي هيچ كدام از هم گروهيهايش جالب نبوده. بعد از كمي سبك و سنگين كردن، در اتاقش را با دوازده افسون مختلف قفل كرد و بعد به گردهمايي رفت كه در انباري روبروي اتاق سارا برگزار ميشد.
هيچكس متوجه آمدن او نشد، اما وقتي كه يكي يكي سرشان را برميگرداندند و دهانشان از تعجب باز ميماند، اتاق ساكت شد. براي لحظهاي طولاني حتي صداي نفس زدن هم شنبده نميشد. بعد نوبت به فينيگان بود، البته چوبدستياش را در آورده بود.
« اينجا چه غلطي ميكني؟»
كسي از پشت جعبة سيديهاي مشنگي پوزخند زده بود كه بر روي ميز در سه محل گردآوري شده بودند كه روي هر كدام به ترتيب نوشته شده بود. خوب، بد، بد نيست.
« من فكر كردم كه اين جشن شما يه شيطون كم داره.» دراكو نيشخند زد،« من خسته شدم، شما مشكلي دارين.»
سارا يكدفعه ظاهر شد و او از اين امر متعجب بود كه متوجه آمدن او نشده بود. « پس بيا تو، فرقي هم نميكنه كه براي چي اومدي!» سارا خنديد،« ما بايد از تمام كمكهايي كه بهمون پيشنهاد ميشه استفاده كنيم.»
« ديوونه شدي؟» سيموس مدام اصرار ميكرد.
« آروم.» سارا دستش را روي بازوي او گذاشت، « ما به يه نفر احتياج داريم كه قسمت اسلايترين رو تزئين كنه.»
« درسته،» سيموس متقاعد شد، چشمانش را براي مالفوي تنگ كرد،« اما اگه اون دست از پا دراز كنه، بدون جارو از پلهها ميندازمش پائين!»
سارا نيشخندي زد.« پس اميدوارم كه همچين كاري لازم نشه.»
« فيني جون، فقط منو آتيش نزني.» لبخندي شيطاني تحويلش داد، انگار كه در يك مبارزه باشند. بعد از درخشش مدال ارشدياش به خودش ميباليد، كه درست بالاي آرم گروه اسلايترين آن را به سينه زده بود. ميدانست كه اگر يك كلمه ديگر بگويد مالفوي از گروهش امتياز كم ميكند، سيموس دوباره به جمع نويل، دين و سوزان بونز پيوست.
دراكوهم به او ملحق شد، و او هم يكراست به سمت ميزي رفت كه ريونكلاو، گريفندور و هافلپاف تزئيناتشان را روي يك مدل مينياتوري از سراسراي اصلي ارائه داده بودند. يكدفعه، او يك پارچه تبليغاتي قرمز و طلائي ديد و در كنار آن يك نشان قرار داشت. يك شير طلايي در گوشهاي بر روي زمين نشسته بود. بعضي اوقات به اينطرف آنطرف نگاهي ميانداخت و غرشي ميكرد، شير را بر روي سكوئي گذاشته بودند و كاپ كوئيديچ را در يك طرف و جام مدرسه را در طرف ديگر گذاشته بودند. چيزي كه روي نوشته تبليغاتي بود نوشته بود،« كريسمس مبارك از طرف گروه گريفندور.» پس معلوم شد كه كار او در اينجا چه بوده، درست كردن كارتهاي متحرك از طرف گروه اسلايترين براي تمام مدرسه. او از مسخره بودن اين طرح خندهاش گرفته بود.
« هري، من نميدونستم كه تو مياي.» سارا از روي مبل اين را گفت، شعلههاي آتش سوزان موهاي او را به رنگ كهربائي رنگ در آورده بود.
« تمرين كوئيديچ تمام شد و بعدش هم به نويل براي گزارش درس دفاع در برابر جادوي سياه كمك كردم. اون استاد جديدي رو كه وزارتخونه فرستاده موضوعات مسخره مطرح ميكنه. من همه چي رو راجع بهش فراموش كرده بودم تا اينكه يه گوشه گيرم آورد،» در قبال معذرت خواهي خنديد، كفشهايش را از پايش در آورد و به او ملحق شد.
« من يه چيزي دارم كه بايد به تو نشون بدم. » سارا اين را گفت و پاكت نامةاي را با تمام محتوياتش به دست او داد.»
« آقاي ساندرز؟»
« آره،» سارا هيجان زده شده بود در همين هنگام عكسها را به دست او داد،« اونا كار كلبه رو تموم كردن، من نميتونم براي ديدنش صبر كنم.»
« عاليه!» او خنديد و در ميان عكسها ميگشت، « اين عاليه! من باورم نميشه كه اين همونجا باشه!»
« ميدونم،» سارا هم با او موافق بود.« كارشون رو براي سرپاكردن اونجا خوب انجام دادن، سقف رو كامل عوض كردن. تمام سنگها هم عوض شدند، يه در جديد و پنجره هم هست و از اينكه داخل رو كامل سفيد كرديم كاملاً خوشحالم. رنگهاي بيشتري تو تابستون اون اطراف پيدا ميشه.»
« اين اتاق جلوئيه؟» هري به عكسها نگاه ميكرد،« شومينه، كاملاً نو بنظر ميرسه! به نظر من اين چوب بلوط ها و كفپوش هاي چوبي عالي باشن.» او عكس بعدي را نگاه كرد،« اين اتاق ديگه براي چيه؟»
« اين اتاق مهمانه. اون گنجهاس و اوني هم معلومه حمامه.» او بر روي هر عكسي كه جلوي ميآمد توضيحاتي ميداد، « اين هم اتاق خواب اصلي.»
« كف مرمري! » هري باورش نميشد،« مرمر اصلاً ارزون نيست، ميدوني!»
« تو ميتوني اين اتاق رو با يه چيز ديگه غير از اين تصور كني؟»
« اين عاليه، من دوستش دارم، اما من فكر ميكردم كه ما قراره زياد براي كلبه خرج نكنيم؟»
« خوب اگه اينطوريه؟» با حالتي از چاپلوسي گفت،« تو اگه پاسيو رو ببيني بدجوري دمق ميشي.»
« پاسيو چي؟»
« آه، يكي از اون آجريهاش كه توي آشپزخونه درست شده، درست در كنار ايوان بيروني.»
« سارا!»
« خوب ما به يه جا احتياج داشتيم كه باربيكيو راه بندازيم!» ( باربي كيو همون منقل خودمون ميشه كه روش كباب درست ميكنن، يه رسم امريكايي كه معمولاً آخر هفتهها دور هم جمع ميشن تا يه مهموني بگيرن.)
« چه بلايي سر سنگ فرش اومده؟ يا قسمت سيماني؟ و اين ايوان بيروني از كجا سر در آورده؟ ما هيچوقت در مورد ايوان بيروني صحبت نكرديم»
« من يه باغ ميخوام هري، يه باغ خوشگل و نميتونم تا موقعي كه تو بري سر يه كار مشنگي و نصف پولشو بدي صبر كنم! اگه ميخواي اينطوري كني، تو ميتوني نصف ديگة حياط رو داشته باشي و اونجا هر كاري كه دلت ميخواد رو انجام بدي!»
« باشه!» او تسليم شد،« اما از اين به بعد، ما در مورد همه چيز با هم بحث ميكنيم. بذار هر دو نفرمون تصميم بگيريم كه خونمون چطوري باشه!»
« قبوله، متاسفم كه بودن اينكه بهت بگم اين كارا رو كردم.»
« اشكالي نداره، حالا تو فكر ميكنه كه دامبلدور يه دست رختخواب از اون وسايل انباري به ما قرض بده.»
« من فكر كردم كه يه چيزائي سفارش بدم و به همين خاطر هم به آقاي ساندرز گفتم كه چي ميخوام اونم گفت كه برامون تهيهاش ميكنه.»
« ما بدون اين دوستمون آقاي ساندرز چي كار ميتونستيم بكنيم؟ كي ميدونست كه اون اينقدر به كارمون ميياد؟»
« من ميدونستم.» خنديد،« درست از همون موقع كه باهاش دست دادم،»
« تو چي ديدي؟» هري متعجب بود، او به ندرت از اين چيزها صحبت ميكرد. در واقع، تنها بار زماني بود كه مالفوي تصميم گرفته بود پدرش را بكشد.
« من ميدونستم كه ميشه بهش اعتماد كرد. من خودم رو كمي پيرتر ديدم كه دارم با اون صحبت ميكنم و بهش دست ميدم، براي موضوعي از اون تشكر ميكنم. مشنگ يا غيره، ديدار ما ديدار خوبي بود.»
« همون چيزيه كه منم قبولش دارم.» هري او را نزديكتر كشيد و عكس ديگري را نگاه كرد،« تو كي دادي كه جاده رو آسفالت كنن؟ و اين گاراژ دو ماشينه از كجا سر در آورد؟»
« آه، يادم رفت،» سارا طوري از كنار اين سؤال عبور كرد كه انگار اصلاً چيز مهمي نبود.« من فكر ميكنم كه براي تعطيلات بهتره كه با قطار بريم لندن. ميتونيم يه كم خريد كنيم و كمي هم رانندگي كنيم.»
« پس كريسمس چي ميشه؟»
« خب ما ميتونيم، دوباره پرواز كنيم بيايم اينجا، يا اينكه ميتونيم توي خونة خودمون باشيم.»
« اين به خودت برميگرده،» گفت،« ولي بذار تا موقعي نتونستيم چيزاي خوب پيدا كنيم، وسائل زيادي نخريم.»
« قبوله، فقط ضروريهاش رو. فقط او چيزايي رو كه به كارمون مياد.»
« برق اونجا درست شده؟»
« البته!تلفن هم وصل شده، اما يه چيزي هست كه من اصلاً نميتونم اونو توي خونم تحمل كنم، اونم تلويزيونه. توي اگه ميخواي ميتوني يكي براي خودت بگيري، ولي من فكر ميكنم كه بيشتر چيزايي كه ميگه وقت تلف كنه.»
« بعضي وقتهاست كه من دلم ميخواست پيش دورسليها تنها باشم تا بتونم هر چيزي رو كه ميخوام نگاه كنم. اما الان اصلاً دلم نميخواد كه حتي روشنش كنم. عجيبه، ولي من اصلاً دلم براش تنگ نميشه.» سرش را بوسيد،« پس ما هم با بقيه شنبة آينده ميريم؟ دامبلدور با اين موافقه؟»
« مشكل همينه. سيوروس هم بايد باهامون بياد.»
« اون نميتونه! سارا، ما كمتر از شيش ماه ديگه با هم زندگي ميكنيم، نكنه اون هم ميخواد كه با ما زندگي كنه؟ اين ماجرا كي تموم ميشه؟ من ديگه نميتونم كه با اسنيپ مسافرت كنم، وگرنه ديوونه ميشم.»
« ما فقط يكي دو روزي رو توي پاتيل درزدار ميگذرونيم. حداقل اين چيزيه كه من به دائي آلبوس گفتم. به محض اينكه شب برسه اونا متوجه نميشن.»
« تو چطور ميخواي كه تمام كريسمس رو توي كلبه بگذروني؟»
« هنوز در اين مورد فكر نكردم.»
« پس ما بايد در مورد برگشتن هم يه فكري بكنيم، ما بايد همه با هم برگرديم.»
پايان فصل دوازدهم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 10:36  توسط علي فدائي
|
فصل دوازدهم
« با نمك نيست؟» اسنيپ نيشخندي زد،« هر دوي شما خوابيدين و دستاتون رو توي دست هم گرفتين. من فكر كنم كه دارم بالا ميارم.»
هري و سارا چشمانشان را باز كردند و همديگر را ديدند ، دستانشان بر روي بالشي كه بينشان بود به هم گره خورده بود. به او لبخند زد و او هم پاسخش را داد.
« صبح بخير هري.»
« صبح بخير، سارا. حالت خوبه؟» او را نزديكتر كشيد و او را بوسيد.
اسنيپ چشمانش را تنگ كرد.« من سوال ميپرسم، پاتر.» به نگاهي ملايمتر رو به سارا كرد و منتظر جوابش ماند.
« حالم بهتره. اثر ورتيگو از بين رفته، ولي هنوز يه كم احساس ضعف ميكنم و شكمم هم خاليه. انگاري كه از خواب مستي بيدار شده باشم.»
« اما با وضعي كه من ميبينم، شما دارين اين طرف و اونطرف بالش به هم دست ميديد.»ظ او يك نسخة چاپ صبح از پيامامروز را روي تخت انداخت. « من مطمئنم كه از چيزي كه امروز توي اين ورق ها نوشته شده خوشتون بياد.» هري آن را برداشت و اسنيپ هم به سراغ چمدان رفت تا ميان اسامي كه روي شيشهها و بطريها نوشته شده بود چيزي را پيدا كند.
« هري نگاه كن!»سارا خنديد، « مرگ احتمالي نارسيسا مالفوي!»
هري با صداي بلند خواند، « در بازرسي امروز از خانة اشرافي مالفوي، هيچ اثري از جسد نارسيسا مالفوي همسر لوسيوس مالفوي پيدا نشد.» چند پاراگرافي را سريع و زير لب خواند،.« در همين مقوله، دراكو نامهاي را كه پدرش ديروز براي او فرستاده بود را به عنوان مدرك نشان داد و وزارتخانه هم بر اين اساس بازرسي را شروع كرد. آنها نارسيسا را يك مفقودالاثر مجهولالحال عنوان كردند.» او آخرين خطر را با صداي بلند خواند،« در اين ساعت، لوسيوس مالفوي براي چند پرسش بازداشت شده است ولي اتهامي به او وارد نشده است.»
« هري اين عاليه!» سارا ذوق زده شده بود،« مالفوي براي پيام امروز نامه نوشته! از اين بهتر نميشه!»
« آره،» اسنيپ حرفش را تائيد كرد و فنجاني معجون به رنگ آبي روشن كه ميجوشيد و از آن دود و صدا بلند ميشد را به او داد، او هم به يكباره آن را سر كشيد.
« تو خيلي شجاعي.» هري زير لب اين را گفت.
اسنيپ ادامه داد، « پس افتخار ارشدي امسال به آدم نالايقي داده شده،»
هري بلند شد و روزنامه را محكم بر روي تخت انداخت،« رون هر چي باشه از اون دراكو مالفوي زرنگتره!»
« اين همه سر و صدا براي چيه؟» صداي ضعيفي از سمت حال ميآمد، رون، پيژامه آبي هري را پوشيده بود، موهاي قرمزش ژوليده شده بودند، در حالي كه داشت خميازه ميكشيد، دستش را جلوي صورتش گرفته بود. چشمانش بر روي اسنيپ ثابت ماند،« تو اينجا چه غلطي ميكني؟»
« من بايد اين سؤال رو از تو بكنم ويزيلي. و اينجا رو نگاه كنين، دوست دختر كوچولوت هم هست،»
هرمايني با فاصلة كمي از رون ايستاده بود، تنها زير پيراهني او را پوشيده بود و جورابهاي خودش را به پا داشت، هري با خودش فكر ميكرد كه حداقل پيراهن تا روي زانوانش را ميپوشاند. دلش براي هرمايني ميسوخت كه در چنين وضعيت لباسي توسط اسنيپ غافل گير شده بود، اما به طريقي هم اين صحنه خندهدار بود و او هم بايد خندهاش را مخفي ميكرد. صورت هرمايني ديدني بود.
« و ميشه يكي از شما دوتا براي من توضيح بده كه چي باعث شد كه شما اينطوري از خواب بلند بشيد؟ بذاريد حدس بزنم، شما دلتون ميخواست كه اين صبح يكشنبه با اين لباسهاي ناجور تو مدرسه ولگردي كنين و خوب،» او به هرمايني نگاه كرد« دوشيزه گرنجر، ايني كه پوشيدين پيراهن آقاي ويزيلي نيست؟»
هرمايني صدايي نامفهوم و عجيب از خودش درآورد، بر روي پاشنه پا چرخيد و سريع به سمت پلكان توي حال حركت كرد.
رون ابروهايش را در هم گره كرد،« حالا ديدي چيكار كردي!»
« من ازتون يه سؤال پرسيدم آقاي ويزيلي!»
سارا با عصبانيت روتختي را به كناري زد و از رختخواب بيرون آمد.« من از اونا خواستم كه بمونن.» به اسنيپ گفت،« سيوروس، نميخواي دست از آزار اذيت دوستاي من برداري! هيچوقت تموم نميشه!»
« اجازه دادن به دوستان براي موندن با درست كردن يه كاباره دو چيز متفاوته،سارا. من حتماً با جناب مدير در اين مورد صحبت ميكنم.»
« خب،» او گفت،« شايد اونا راجع به تو راست ميگفتن.»
اسنيپ فقط به او نگاه ميكرد، كاملاً از اين حرف او دمق شده بود. سارا با آن لباس خواب ابريشمي سفيدش همانجا ايستاده و با عصبانيت دستانش را بر روي سينهاش گذاشته بود به او نگاه ميكرد، چشمانش نافذ و ناراحت بودند.
هري كاملا ميتوانست ببيند كه اسنيپ در مقابل سارا ذوب شده بود و اين را نميدانست كه علت آن چه بوده است، چشمان نافذش يا تكان خوردن دوست داشتني لباس خوابش. او متوجه شد كه هر دوي آنها مؤثر بودند. وقتي كه اسنيپ دوباره حرف زده بود، كاملاً لحني شكست خورده داشت.
« آقاي ويزيلي، دوشيزه گرنجر رو تا برج گريفندور همراهي كنين و تا موقعي كه هر دوتون لباس مناسب نپوشيدين به اينجا بر نگردين.»
« بله، پروفسور.» رون اين را گفت و به سمت حال رفت.
اسنيپ به سمت سارا برگشت،« شايذ براي همچين موضوعي در جريان قرار دادن مدير زياد لازم نباشه اما به شرطي كه به من قول بدي كه ديگه تكرار نميشه.»
« مطمئن باش، سيوروس.» او خنديد و هري هنگامي كه ديد اسنيپ هم لبخند زد رويش را برگرداند، قيافهاش تغيير كرده بود و حالتي پوزشخواهانه داشت.
« اگه براي كاري به كمك احتياج داشتي حتماً خبرم كن.» اسنيپ قبل از اينكه او حتي بتواند جوابش را بدهد از در بيرون رفت.
خيلي زود آنها صداي قدمهايش را در راهپله شنيدند، سارا شروع به خنديدن كرد،« خيلي راحت ميتوني از عهدهاش بر بياي.»
« من ميدونم كه اون چه حسي داره، آدم بيچاره و زبونبسته.» هري خنديد،« سارا، تو معجزهگري. كي ميتونه در مقابل تو نه بگه؟ در تمام اين سالها نديدم كه اسنيپ با كسي اينطوري باشه، حتي براي دامبلدور.»
وقتي كه داشت اين حرف را ميزد داشت ميخنديد،« زود باش حركت كن، من توي كتابخونه ميبينمت. فراموش نكن كه كتاب افسونت رو هم ايندفعه با خودت بياري.»
« من نميخوام،» او پوزخند زد،« تو مطمئني كه الان حالت خوبه؟»
« من كاملاً خوبم، واقعاً. اون معجون چيز خيلي جالبي بود، حالا هرچي كه بود.»
هري شنلش را در كوله پشتياش در كنار بقيه چيزهايي كه از اتاق خودش آورده بود گذاشت. چوبدست رون هم همينطور.« اگه عجله كنيم ميتونيم يه ساعت قبل از صبحونه توي كتابخونه باشيم، كارت زياد طول ميكشه؟»
« نه بيشتر از بيست دقيقه.» خنديد.
« خوبه پس ميبينمت.» اين را گفت و با عجله از در بيرون رفت.
به محض اينكه سارا از حمام بيرون آمد، موهايش را شسته بود و آنها را خشك كرده بود و آنها را شانه كرده بود، آرايشش را كامل كرده بود و يك رداي ضخيم پوشيده بود، متوجه شد كه پنج دقيقهاي از رفتن هري مي گذرد، به سمت آشپزخانه رفت تا يك قوري مناسب پيدا كند تا بتواند براي مدت طولاني از آن استفاده كنند، بعد از هم از افسون ريديكتو استفاده كرد تا سرويس چايخوري را براي چهار نفر آماده كند و همه را در يك سبد كوچك گذاشت. بعلاوة خامه، شكر، چند پر ليمو، عسل، به همراه كمي كلوچه تمشكي، بعد به سمت كمد لباسش را رفت تا انگشتر و گردنبند ارغواني رنگ هري را بردارد، چيزهايي كه او هر روز ميپوشيد.
از گوشة چشمش حركتي را مشاهده كرد، در كنار در ايستاد، از دري كه هنوز باز بود چيز سياهي داشت به سمتش ميآمد، بيشتر شبيه يك بازدارنده بود، اما ثابت تر از آن و با سرعتي مشابه آن.
قدمي به عقب گذاشت، دستانش را به سمت طلسم آرامساز برد. وقتي كه به ايوان اتاق رسيد سرعتش كمتر شد و او توانست بالهايش را ببيند. نفس راحتي كشيد و به ترس احمقانه خودش خنديد.
پرنده واقعاً زيبايي بود، كاملاً سياه، يكدست و براق. نامهاي را انداخت، كه او آن را گرفت، نامه رسان بر روي روي پشتي كاناپه نشست. سارا خنديد و سرش را نوازش كرد، او قسمتي از يك شعر بسيار معروف را به ياد آورد.
« افسانة كلاغ سياه.»
«ديگه نه.» يكدفعه فرياد زد.
او وحشتزده شده بود، بعد خنديد و به آرامي گردنش را نوازش كرد،« البته اگه تو هم بودي همين رو ميگفتي،»
به ساعت نگاهي انداخت و تمام حواسش به نامه جلب شد. نامه از ورقي بسيار گرانقيمت و سنگين بود براي برگشت آن هم هيچ آدرسي ننوشته بود. البته نيازي هم نبود كه جواب آن را با يك جغد اجارهاي فرستاد. كاملاً معلوم بود كه اين كلاغ متعلق به يك نفر است.
قلبش نزديك بود كه از كار بيافتد وقتي كه فهميد نامه به آدرس دوشيزه سارا فرانسيس، گروه ريونكلا در هاگوارتز فرستاده شده است. « خداي من،» او اين را زير لب گفت و نامة خانواده مالفوي را با دستان لرزانش باز كرد.
« سلام بچهها!» سارا سبد را بر روي ميز گذاشت، و شروع كرد به باز كردن بساط چائي.»
« تو دير كردي.» هري اين گفت و از نزديكتر نگاهي به او انداخت،« حالت خوبه سارا؟»
رون و هرمايني از بالاي كتابهايشان به آنها نگاه مي كردند. سارا چشمانش را از او برگرداند و خودش را مشغول درآوردن و مرتب كردن فنجانها نشان داد. « فكر كنم كه اثر همون معجونه. فكر كنم كه زيادي تند بود.»
« اتفاقي افتاده؟» هرمايني تعجب كرده بود.
« آره،» زون اضافه كرد،« اون معجون واسه چي بوده؟»
« چيزي نبود،» به شيريني لبخند به دوستان نگرانش زد،« من امروز يه كم سرحال نبودم، سيوروس فكر كرد كه اين كمكم ميكنه. جدي ميگم، حالم خوبه.» صندلي خالي احتمالاً براي او بود، كه كنار رون بود، از آن طرف به هري و هرمايني نگاه ميكرد. جيني ويزيلي كه سارا چند بار بيشتر او را نديده بود كنار هري نشسته بود حالا داشت كتابها و وسائلش را جمع ميكرد. كاملاً مشخص بود كه ميخواهد آنجا را ترك كند، سارا اين را ميدانست كه به خاطر آمدن او بود كه اينطور شد. او فكر ميكرد كه خواهر رون با آن موهاي قرمز و بلندش بسيار دوستداشتني است، اما هميشه اين احساس را داشت كه جيني از او متنفر است. اين كاملاً از عجلهاي كه جيني براي ريختن وسائلش در كيفش نشان ميداد مشخص بود، درست مانند اينكه همان صندلي كه چند دقيقه پيش روي آن نشسته بود آتش گرفته باشد.
« جيني،» رون با ناراحتي گفت،« تو نميخواي به سارا سلام كني؟»
« سلام.» اين را گفت و كيفش را به روي شانهاش انداخت.
« چرا براي چائي پيش ما نميموني؟ هنوز تا صبحونه خيلي وقت داريم.» سارا به او پيشنهاد كرد.
« نه،»او گفت،« من يه سري كار دارم كه بايد انجام بدم.»
« جيني،» هري صندلياش را چرخاند،« تو بايد بموني، ما به سختي تو رو ميبينيم.»
چشمانش هنگامي كه به او نگاه ميكرد مهربانتر و عصبيتر ميشدند.« متاسفم هري، من بايد برم. توي اتاق عمومي ميبينمتون. خداحافظ هرمايني، ميبينمت رون.»
سارا از اين كار جيني كمي عصباني و ناراحت شده بود. « خداحافظ جيني.»
«آه،» جيني خيلي مصنوعي گفت، « خداحافظ» سريع از آنجا دور شد.
سارا هنگامي كه ميرفت او را نگاه ميكرد، « من اصلاً نميتونم درك كنم كه خواهر تو چه مشكلي با من داره رون؟»
سارا با قاشق در چائياش شكر ميريخت در همين حال هم رون و هرمايني سرشان را پائين انداخته بودند تا خندهشان را مخفي نگه دارند، هري هم با قيافهاي خشك به رون نگاه ميكرد.
« خب، اين ليست من. هرمايني.» سارا اين را گفت و ليست كوچكي را به دست هرمايني داد كه در آن اسم تعدادي معجون و طلسم را كه در قسمت ممنوعه بودند نوشته بود.
هرمايني آن را گرفت، از نگاه كردن به چشمان سارا خودداري ميكرد، هنوز داشت ميخنديد.« چيزي نيست.» اين را گفت و ليست را به همراه ليست رون و هري پيچاند،« اون فقط جينيه، شخصاً با تو كاري نداره.»
« اما ميتونست منو احمق فرض نكنه.» سارا آه كشيد،« باشه، شكر براي رون،» اين را گفت و شكرپاش را به او داد، « عسل و ليمو براي اونطرف ميزيها، خامه هم براي من و رون»
هري آرام آرام عسل را توي فنجانش ريخت و در همين هنگام هم هرمايني پرهاي ليمو را از هم جدا ميكرد، رون هم شكر در چايش ميريخت. سارا براي خودش خامه برداشت و بعد آن را بر روي ميز گذاشت و يك كلوچه تمشك و با چند دستمال درآورد.
هرمايني چاي خودش را ميخورد. « ما بايد در مورد افسون اتصال يه فكري بكنيم. اگه شما ميخواين روزاي آخر يه فكري براش بكنين، ما بايد تمام اطلاعات رو در موردش جمعآوري كنيم. اگه ما ندونيم چطوري كنيم، همه چيز خراب ميشه!»
« درسته،»رون حرفش را تائيد كرد،« اما ما هنوز نميدونم كه كتاب هري چه كاري ميتونه بكنه! من يكي كه فكر ميكنم كه ما اول از همه بايد اونو درستش كنيم بعد نقشه بكشيم.»
« درسته.» هري گفت،« ما بايد بمونيم و ببينيم، اما حداقلش اينه ميتونيم كمي راجع بهش صحبت كنيم. امكانش هست تا موقعي كه كتابها به هم متصل نشدن كتاب من كاري نكنه.»
هرمايني اين حرف را گوش ميكرد و سرش را تكان ميداد. « سارا تو چي فكر ميكني؟»
سارا فنجانش را پائين آورده بود و داشت داخل آن را نگاه ميكرد، انگار اصلاً متوجه نشده بود كه از او سؤال كرده بودند.
« زمين با سارا.» رون اين را گفت و با آرنجش سقلمهاي به سارا زد.
« هان؟» سارا سرش را بالا كرد و بعد به صورتشان نگاه كرد، كه همه با حالتي پرسشگرانه به او نگاه ميكردند.
هري با ناراحتي چيني به ابروانش داد،« شايد، يه كم ديگه استراحت ميكردي بهتر بود.»
« ببخشيد.» سارا خنديد،« فكر كردم كه يه چيزي رو فراموش كردم، داشتم سعي ميكردم كه اونو بياد بيارم. چي گفتين؟»
« افسون اتصال.» رون برايش توضيح داد،« من فكر ميكنم كه اون مارو ميبره به مايوركا،» ( جزيرهاي كه در درياي مديترانه است و متعلق به كشور اسپانياست .م)
« من فكر ميكنم كه اين چيزي شبيه جادو باشه. درست مثل يه دروازه، اما نه لزوماً به مايوركا.» سارا حرفش را تادئيد كرد.
«اون ميتونه يه راز رو آشكار كنه، درست مثل يه جاي مخفي.» اين نظر هرمايني بود،« جايي براي معجونهاي سريمون يا يه چيز جالب مثل اين.»
« خودشه،» هري به صدا در آمد، تقريباً چايش را ريخت،« اون بايد يه جاي مخفي باشه! دقيقاً اين چيزيه كه بايد باشه.» او هرمايني را گرفت و گونهاش را بوسيد.
هرمايني از اين كار سر شوق آمده بود و حرفش را ادامه داد،« ببينم كه چي ميتونم پيدا كنم.» او خيلي سريع يك كاغذ پيدا كرد و يادداشتي بر روي آن نوشت. « تو نابغهاي، هري.» همين طور كه بلند ميشد پيشانياش را بوسيد،« من دوستت دارم!»
وقتي كه او رفت هري به سمت سارا و رون برگشت كه مبهوت به او نگاه ميكردند.
« اين كاريه كه ما ميكنيم،» همه خم شدند تا چيزي را كه او زير لب ميگفت بشنوند.
« صبح بخير،» دامبلدور وسط حرفشان پريد.
هري خنديد. مثل هميشه توجهش به لنگان لنگان راه رفتن مدير و چوبدستي مدير كه بعد از حمله ولدمورت برايش به يادگار مانده بودند. « صبح بخير قربان،» خنديد،« لطفاً بنشينيد، من فكر ميكنم كه شما هم بايد اينو بشنويد.»
امسال به خاطر احمقي بيش از حد و سر بههوائي دانشآموزان، تختهاي خالي زيادي پيدا ميشد، و ارشدهاي اسلايترين هر كدام يك اتاق مخصوص داشتند. دراكو در اتاقش كه براي پنج نفر كافي بود ولي براي يك مالفوي تنگ بود، ميگشت. لباسش را پوشيده بود، اما نميدانست كه چرا. او لباس قشنگتري را براي گذراندن اين روز بيرون آورده بود و الان بي قرار بود. دوساعتي ميشد كه جغدهايي از وزاتخانه سحر و جادو و روزنامة پيامامروز به دستش رسيده بود، كه از او اطلاعات بيشتري ميخواستند، سؤالهاي به مراتب مشكلتري را پرسيده بودند. جادوگراني از وزارت مي خواستند با او شخصاً صحبت كنند و امروز به آنجا ميآمدند. در حالي كه فكر ميكرد دستانش را به هم ميفشرد.
او از چيزي كه ميخواست بكند نگران بود و از انتقام جوئي پدرش ميترسيد، مطمئن بود كه نميتواند از تنبيه او فرار كند. حتي اگر در آزكابان هم بود يك راهي پيدا ميكرد. او ديشب در كنار پاتر احساس قهرمان بودن را تجربه كرده بود، با آن رفتاري كه سارا با او داشت دلش ميخواست كه هرچه بيشتر با او مصاحبت كند، او راهش را ادامه ميداد و كار درست را انجام ميداد. اما حالا كمي ميترسيد، نامطمن بود و آرزو ميكرد كه بتواند همه كارهايش را جبران كند و دوباره به گذشته و زماني كه مادرش زنده بود برگردد. او از تمام ارثيهاي كه به او تعلق داشت محروم ميشد! او بايد مثل يك فرد عادي زندگي ميكرد. ماجرا اين بود، اما اگر قبل از آن كسي دخلش را نميآورد.
با نگاهي به ساعتش دراكو براي صبحانه بالا رفت، مي دانست كه آن روزها به پايان رسيده است.
هري نگاهي به ميز اسلايترين انداخت، مالفوي را سر جاي هميشگياش كنار كراب نديد، سارا دستش را روي بازويش گذاشت.
« من ديگه بايد برم.»
« اما هنوز ربع ساعت ديگه وقت داري!»
« ميدونم، اما من دلم نميخواد كه اونو منتظر بذارم. بهتره كه زود برم.»
« باشه، خب،» هري آهي كشيد، «بعد از تمرين كوئيديچ ميبينمت.»
وقتي كه سارا نزديك دفتر مدير شد، كسي را كه با آن روبرو شد دست كمي از شيطان نداشت.
« عزيز من، دوشيزه فرانسيس!» لوسيوس همان لبخند شيطاني را بر لب داشت،« دوباره همديگه رو ديديم،» سرتاپا سياه پوشيده بود، به جز جليقة سبز گرانبهايي كه زير شنلش پوشيده بود و روي دگمههاي آن افعي با چشمان قرمز نقش كرده بودند و موهاي نرم سفيدش بر روي شانههايش افتاده بودند. بار ديگر او را زيبا ديد، درست همانطور كه دراكو بود. قوي، با چهرهاي ثابت و چشمان سبز و آبي سرد.
« ديگه براي من چيزي ننويسين!!» با صداي نجواگونه اما بلندي اين را گفت،« شما جاي پدر من هستين!»
« و شما هم اينقدر جوون هستين كه به جاي دخترم باشين،» او را محكم به ديوار تكيه داد و كف دستانش را بر روي شانههاي او گذاشت،« اما نيستي.»
« من اصلاً خوشم نميياد، آقاي مالفوي.» اين را با حالتي از ترس و تنفري كه به ياد داشت گفت، « دست از سر من بردار.»
لوسيوس لبخند آرامي زد.« به سختي ميتونم.»
« تو يه قاتلي.»
« كي گفته؟ پسرم؟ متاسفانه دراكو الان داره نمايش خودش رو بازي ميكنه.»
« من از تو خوشم نميياد، برام نامه نفرست.»
« ميبيني، من فكر ميكردم كه تو منو دوست داري.» چانهاش را با سر عصايش بالا آورد، اينطور نيست؟»
او به چشمانش نگاه كرد، « گفتم كه اينطور نيست.»
لبخند كم رمقش جذاب بود و سارا رويش را بر گرداند، احساساتي را كه بر روي كاناپه خانةاش به او هجوم آورده بود را بياد آورد. هنوز آنها را حس ميكرد، كمتر شده بودند ولي هنوز هم مثل قبل غيرقابل انكار و ناخوشايند بودند. عصايش را پائين آورد و دست پوشيده با دستكشش جاي آن را گرفت، صورتش را به آرامي نوازش ميكرد، حالت تجاوزكارانهاش براي مدتي كمتر شده بود. نزديك و نزديكتر آمد و او هم چشمانش را بست، سعي ميكرد كه با احساساتي كه از عقب نشينياش جلوگيري ميكرد مقابله كند.
تنها يك اينچ با او فاصله داشت. گونهاش به گونة او سائيده ميشد وقتي كه داشت توي گوشش زمزمه ميكرد. « پس براي چيه كه اينقدر ترسيدي؟» موهايش را بوسيد، « داري ميلرزي.»
« تو منو ميترسوني.» به آرامي گفت،« خواهش ميكنم، لوسيوس دست از سر من بردار.»
« دستت رو از اون بكش!» دراكو در ميان ورودي دفتر دامبلدور فرياد زد، چوبدستياش را بلند كرده بود تا قصد حمله داشت، « پدر، قسم ميخورم، اگه يه بار ديگه به اون دست بزني ميكشمت.»
« حالا، دراكو. اصلاً نيازي نيست كه تهديد بكني. دوشيزه فرانسيس و من فقط داشتيم حرف ميزديم، اينطور نيست عزيزم.»
سارا چيزي نگفت ولي سعي كرد كه خودش را از اين وضعيت نجات دهد. لوسيوس مچ دستش را گرفت، درست مثل دراكو كه يك بار در كلوپ شبح اين كار را كرده بود. « من يه سؤال ازت پرسيدم.» با چشمانش او را ميپائيد. او خيلي ناگهاني و ترسان دست آزادش را به سمت طلسم محافظ برد و براي كمك به دراكو نگاه كرد.
« دامـبـــلـدور!» دراكو فرياد زد،« دامـبـــلـدور! بيا بيــرون!»
مدير قبل از اينكه او حرفش را تمام كند، آنجا بود، تقريباً پشت سر دراكو مخفي شده بود.« آقاي مالفوي! مشكل چي...» چشمش به لوسيوس افتاد، كمي عصبي به نظر ميآمد، و سارا هم پشتش به ديوار بود.
« لوسيوس! » دامبلدور عصباني بود، حركت كرد و در كنار دراكو ايستاد.« خودت توضيح بده!»
« نميخواد كه تعجب كني، آلبوس.» لوسيوس پوزخند زد،« من فقط ميخواستم كه به دوست دختر پسرم يه سلامي بكنم، كاري باهاش نداشتم.»
« دراكو؟» دامبلدور سارا را نشان ميداد،« اين دوست دختر توئه؟»
« نه قربان.» او به پدرش نگاه كرد،« من هيچوقت اين رو نگفتم. حالا دستت رو از اون بكش.»
سارا خيلي دلش ميخواست كه در طرف ديگر پيش دراكو دائي دلبندش باشد ولي لوسيوس او را سريع گرفت، « تو داري مچم رو اذيت ميكني.» او اين را گفت و او هم او را رها كرد طوري كه انگار كاملاً فراموش كرده بود كه به مشت او چنگ انداخته بود .« منو راحتم بذار!» با صداي زيري اين را گفت و به سمت مدير رفت، كه دستش را بر روي شانة او گذاشته بود.
« حالت خوبه سارا؟» با تعجب گفت.
« بله پروفسور.» سعي كرد كه لبخند بزند.« شايد شما دلتون بخواد كه آقاي مالفوي رو تا دم در همراهي كنين، من و دراكو داخل منتظرتون ميمونيم.»
« دوشيزه فرانسيس.» دراكو ابروهايش را بالا برد.
« از اسم وسطم استفاده كردم.» پوزخند زد.
« پدر من خيلي در اين موارد هوشياره. تو بايد دروغگوي ماهري باشي.»
« دروغ اسمش رو نميشه گذاشت. به هر حال اسم من سارا فرانسيسه. اما من نميفهمم! اون اينجا چيكار ميكرد؟ من فكر ميكردم كه اونو بازداشت كردن؟»
« فقط براي چندتا سؤال.» دراكو در هنگامي كه او به ميز تكيه ميداد كنار پنجره ايستاد، « من ميدونستم كه اونا كاري به كارش ندارن. به هر حال تقريباً نصف كساني كه توي وزارتخونه هستن از طرفداراي اون هستن. اون اومده بود اينجا تا منو ببره خونه.»
« اون جرأت كرده كه بياد اينجا سراغ تو؟ اين نهايت گستاخيه!!»
دراكو خنديد،« دامبلدور چيزي رو به پدرم گفت كه بايد براي اين كار ديروز اقدام ميكرد، اون بايد از يك سياست جديد استفاده كنه، كه بتونه امروز ازش استفاده كنه.»
سارا كنجكاو شده بود،« اون چي بود؟»
« هم پدر و هم مادر بايد حاضر باشن تا بتونن فرزندشون رو در خلال ترم از مدرسه بيرون بيارن.» خنديد، « او ن بهش گفت كه بايد با مادرم بره اونجا.»
سارا هم خنديد،« تو بايد اينو ميدونستي كه اون از تو حمايت ميكنه، مالفوي. پروفسور دامبلدور نميذاره كه هيچ اتفاقي بريا تو پيش بياد. نگران نباش. ميدونم كه اين ميتونه ترسناك باشه، منظورم دشمني با پدرته، اما تو بهترين كار رو كردي. مادرت بهت افتخار مي كنه.»
« تو چي؟» او ميدانست كه اين تنها چيزي بود كه برايش اهميت داشت.
« آره، البته. كاري كه تو كردي خيلي شجاعت ميخواست. از ويژگيهاي يك اسلايتريني صدها فرسنگ فاصله داشت.» او خنديد،« شايد تو دوباره بايد گروهبندي بشي.»
با اين حرف، كلاه كه بر روي بالاترين قفسه بود به صدا در آمد و به نظر ميآمد كه داشت از آن بالا به آنها نگاه ميكرد. « آه، دوباره تو مالفوي. بذار تو رو از اين دردسر نجاتت بدم كه ديگه مزاحم من نشي. تو هنوز توي همون گروه اسلايترين هستي.» و خيلي سريع دوباره به همان كلاه بيصدا بر روي قفسهها تبديل شد.
« خب،» سارا پوزخند زد، « تو كه نميتوني همه چيز رو با هم داشته باشي.»
« من توي يك گروه ديگه اصلاً احساس راحتي نميكنم. منظورم اينه كه اگه منو مينداخت توي هافلپاف چي؟»
سارا سرش را تكان داد.«هيچوقت اينطوري نميشه.» پوزخند زد و و دراكو هم به او خنديد. كمكم لبخند گرمش سرد شد و از روي صورتش محو شد.
« تو چرا پاتر رو دوست داري؟»
« منظورت از اينكه ميگي چرا چيه؟» او بلند شد و در مقابل اين حرف غير منتظره حالتي تدافعي به خودش گرفته بود.« چطور ميتونم كه دوستش نداشته باشم.»
« اما اون خيلي... متاثر كنندهاس. تو اصلاً ازش خسته نميشي؟»
« هري پاتر تاثر برانگيزه؟ ما داريم درباره اين هري پاتر صحبت ميكنيم؟ زخم، عينك، حاكم بلامنازع كوئيديچ؟»
« آه، خواهش ميكنم.» بلند ميخنديد،« اين چيزا باعث ميشه كه زانوهات سست بشه؟ يا اينكه اينا نشونيهاي يه قهرمانه كه محبوب خانومهاست.»
« ويژگيهاي قهرمانانه يه امتياز مثبت به حساب ميياد.» پوزخند زد.« اما تو تابحال اونو توي لباسش ديديش، وقتي كه بعد از گرفتن گوي زرين باد موهاش رو به عقب ميزنه؟ من بهت ميگم كه اون در اين مواقع خيلي سكسي ميشه.»
« اين ديگه زياده رويه!»اين را گفت و شروع به قدم زدن كرد،« من دلم ميخواد كه صبحونهاي كه خودم رو بالا نيارم، لطفاً. « سرش را تكان ميداد و ادا در ميآورد.«منزجر كنندهاس.»
سارا خنديد، بعد به سؤالش جديتر فكر كرد.« هري نقطه مقابل تمام چيزهائيه كه تو هستي. با اين وجود ديد من نسبت به تو تغيير كرده.»
« پس من به هيچ عنوان اونقدرها سكسي نيستم؟»
« شايد نه كاملاً.» او خنديد و كمي سرخ شد.
او هم خنديد و بعد هم كمي خجالت زده شد.« من واقعاً به خاطر پدرم متاسفم.»
« حداقلش اين بود كه متوجه شدم كه تو اين رفتار رو از كي به ارث بردي.» او دوباره به ميز تكيه داد،« من ديگه دارم با اين رفتاري كه جديداً داري از خودت نشون ميدي تو رو ميبخشم.»
« خوبه، پس من هم به اين فكر ميكنم كه تو رو براي اينكه حتي يه شانس هم به من ندادي ببخشم.»
« كاملاً منصفانهاس.» اين را گفت و به شيريني لبخند زد، از روي ميز بلند شد روبروي او ايستاد. با كمروئي دست او را گرفت، بر روي نوك پا بلند شد و گونة او را بوسيد. او هم به پائين نگاه كرد، چشمانش ميخنديدند ولي گيج بود.« از اينكه ازم دفاع كردي ممنون.» اين را گفت و دستش را كمي فشرد بعد آن را رها كرد.
صداي پايي كه ميآمد به آنها اعلام ميكرد مدير داشت به دفترش برميگشت، سارا دوباره سرجايش كنار ميز برگشت.
ادامه دارد...(اما زياد منتظر نميمونيد تا فوقش تا فردا ساعت ده صبح)
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 0:9  توسط علي فدائي
|
سلام
ميدونم كه وقت آپديته طبق برنامهاي كه چيده بودم از ديروز شروع به ترجمه كرده بودم همه چي طبق برنامه بود، در تمام هفته روي متن كار كرده بودم كه فقط وقتي مييام خونه تايپ كنم. ولي طرف هاي ساعت يك بود كه خوابم برد، شايد براي اينه كه توي اين هفته بد عادت شدم، به خاطر كارآموزي هر روز از ساعت 8 تا 4 بعد از ظهر ميرم يه كارگاه و حدوداي ساعت 6 ميرسم خونه. معمولاً ساعت 11 ديگه خوابم ميبرد، ولي امروز تمام سعيام رو كردم كه ديگه نخوابم، ساعت 8 رسيدم خونه، فكر كنم ساعت 2 شب بود كه روي كيبورد خوابم برد، در ضمن اگه كسي ميخواد منو بكشه، فقط كافيه يه ميل بهم بزنه تا بهش آدرس بدم.
اين چيزي رو كه ميبينين فقط يك ششم كاره. تمام سعي خودم رو ميكنم كه تا قبل از ساعت دوازه امروز جمعه تا پايان فصل رو تايپ كنم.
علي فدائي
خواب آلود
دختري در برج
فصل دوازدهم
« سارا تو فقط سعي كن كه استراحت كني، مالفوي ميره سراغ اسنيپ.» هري اين را گفت و وقتي كه سارا در رختخوابش دراز كشيد داشت موهايش را مرتب ميكرد، خسته و پريشان بود.
« من متاسفم هري.» با صدائي تو دماغي اين را گفت،« من واقعاً نمي دونستم كه خودم رو توي چه دردسري ميندازم. همونطوري كه ميگفتي اون وحشتناكه، اما اون اط قويترين افسونهاي خلع سلاح هم استفاده ميكنه. با خودم فكر ميكنم كه اگه اون كارش رو ادامه ميداد چي ميشد.»
« حالا تموم شده.»
« من حس مسكنم كه كار اشتباهي انجام دادم و تو بايد از دستم عصباني باشي.»
« ما فقط كاري رو كرديم كه بايد انجام ميداديم، اصلاً راجه بهش فكر نكن.»
خاطرهاي در ذهن تيره و تارش ميچرخيد و تمام توجهش را به خودش جلب كرده بود، لبش را گاز گرفت. فكر ميكرد كه لوسيوس آدم جالبي است، با برتري قدرتي كه نسبت به او داشت، موهاي سفيد زيبايش، خطري كه از جانب او وجود داشت، و مخصوصاً چشمان سردش كه همة احتمالات را در نظر ميگرفت. او حس كثيفي را كه در درونش به پا شده بود به ياد ميآورد و اينكه وقتي به پشتي صندلي ميخ شده بود و لبان او را بر روي پوست خودش حس ميكرد و دستانش را كه بر روي لباسهايش در حال حركت بودند، قلبش چقدر تند در سينهاش ميتپيد، افكار ناجوري بود، قلب او چطور ميتوانست براي يك مرگخوار كه همسرش را كشته بود و پسرش را شكنجه داده بود بتپد؟ اينها تنها براي او جنبه سرگرمي داشت، هيچ منظوري از اين بابت نداشت، افكاري برگرفته از شهوت و ترس بودند و هيچ ربطي به عشق نداشتند. عشق او هري بود. اما از اينكه اينها را براي او بازگو كند خجالت ميكشيد.
« هري،» با حالتي از تعجب گفت، چشمانش به آرامي بسته شدند، « اين ماجرا ناراحتت كرد؟»
« آره،» جوابي كه داد سرد و خاموش بود،« من ميخواستم كه خفهاش كنم، من اولين نفر رسيدم اونجا، من شنيدم كه تو چيبهش گفتي و اون چي بهت گفت. اون خوش شانس بود كه تيكهتيكه نشد.» هري دستش را گرفت آن را فشرد،« تو نميتونستي كه كاري بكني، فقط ايستاده بود اونجا تا اينكه مالفوي اومد و نجاتت داد، من از اين متنفرم.»
« فكر ميكنم كه كار خوبي كرديم.» زير لب اين را گفت، سرش گيج ميرفت،« تصورش بكن كه اون چه احساسي داشته وقتي كه تمام شب رو پيش مادرش مردهاش زنداني شده بود، هري ما اونو از اين وضع نجات داديم. كاري كه ما كرديم، بهايي بود كه بايد ميپرداختيم.»
« اما چرا من هنوز حس ميكنم كه اين پرداختها تموم نشده.»
« پـاتــــر!!!» مالفوي از پشت در فرياد مي زد، « بذار بيايم داخل اين در لعنتي باز نميشه.»
« بذار اسنيپ بازش كنه. هري هم در جوابش فرياد زد.
در بخوبي در مقابل او واكنش نشان ميداد، اسنيپ وارد اتاق شد و دراكو هم به دنبال او وارد شد از اين ماجرا كمي دلخور بود. اسنيپ گوشة تخت كنار سارا نشست كه هنوز بيدار بود ولي چشمانش سياهي ميرفتند.
« چي به خوردش دادن،» او پرسيد،« هر چي بوده خيلي قوي بوده.»
« اون توي شراب بود، » زير لب گفت،« سيوروس، سرم گيج ميره.» دستش كوركورانه به دنبال دستان او گشت تا آن را پيدا كند و محكم فشار دهد.
« آروم باش عزيزم،» اسنيپ به آرامي اين را گفت، طوري كه داشت با يك بچه صحبت ميكرد.« نيروتو حفظ كن.»موهايش را نوازش ميكرد، با متانت و رفتاري كه از اسنيپ بعيد بود. بعد به سمت مالفوي برگشت كه دست به سينه بالاي تخت ايستاده بود.
« دراكو لوسيوس چي بهش داد؟»
«مطمئن نيستم،» اما اسنيپ اين حرف را در دهان او گرفت.
« كاري نكن كه مجبور بشم كه از معجونهاي حقيقتياب استفاده كنم، تو كه توي دادگاه نيستي.»
مالفوي آهي كشيد، ديگر براي مخفي نگه داشتن رازهاي خواندگي خيلي دير شده بود.« يه معجون خلع سلاحه قربان، ورتيگا ولنرتيوم.»
« همون چيزي كه خودم هم حدس ميزدم،»او آهي كشيد،« ميدونستم كه بايد يه چيز غيرقانوني باشه، وقتي هم كه با مشروب قرمز مخلوط ميشه هيچ راهي براي تشخيصش وجود نداره و همچنين پادزهري هم نداره، متاسفانه اون بايد براي مدتي بخوابه.»
« چه مدت؟» هري با غزولند اين را پرسيد.
اسنيپ عرض اتاق را طي كرد و به سراغ چمدان سياهي رفت كه براي تولد سارا به او داده بود و داخل آن پر بود از معجونهاي رنگارنگ. دنبال چيزي ميگشت كه بتواند او را به خوابي عميق و خوش فروببرد،« اون صبح حالش خوب ميشه،» با صداي خرناس مانندي گفت،
به محض اينكه معجون را سر كشيد، به خواب عميقي فرو رفت. اسنيپ برگشت و چوب دستياش را به سمت هري نشانه گرفته بود كه چشمانش از تعجب گشاده شده بودند.
« چطور جرأت كري پاتر!!!!!!!!!» آب دهانش هم همراه با صحبتهايش به بيرون پرتاب ميشد.
« قربان،» او از روي تخت بلند شد و قدمي به عقب رفت.»
« هيچ فكر كردي كه چه كار احمقانهاي انجام دادين؟ لوسيوس مالفوي كسي نيست كه بشه دست كمش گرفت. سادهلوح احمق، ما خيلي خوش شانس بوديم كه دراكو سارا رو نجات داد قبل از اينكه اون بتونه كاري .... صدمه جبران ناپذيري بهش وارد كنه.»
« اين تنها راه بود،» هري داست از خودش دفاع ميكرد،« تو هم فكر ميكني كه من از اينكه اونو جلوي يه ... بيمار رواني خطرناك بذارم خوشم مياومد.»
« من براي اين كار احمقانهات بايد بكشمت!» دستان اسنيپ از روي خشم ميلرزيدند، « چطور جرأت كردي كه در رابطه با امنيت يه دختر جوون اينقدر بيملاحظه و بي احتياط باشي؟! بايد اينو به يادت بيارم كه اون كسي كه دارم راجه بهش صحبت ميكنم جيني ويزيلي نيست، بلكه خواهرزادة مديره.»
« اين فكر پاتر نبود،» دراكو قدمي به جلو گذاشت،« خود سارا بود. او با اون يا بدون اون مياومد. تنها راهش هم همين بود.» هردوشان، هري و اسنيپ با دهان باز به او نگاه ميكردند، دراكو مالفوي داشت از هري پاتر پشتيباني ميكرد، اين از آن لحظاتي بود كه بايد در تاريخ ثبت ميشد.« چوبدستيت رو بذار كنار پروفسور.»
اسنيپ با غرولند اين كار را كرد، « پاتر تو تا موقعي كه يه نفر رو به كشتن ندي راحت نميشيني.»
« ميدونم كه شما چه احساسي دارين قربان.» دراكو ادامه داد،«اما شخصاً؟ من خوشحالم كه اون هم اومد،» چشمانش لحظهاي بر روي هري ثابت ماند و تشكر او را با لبخندي پاسخ داد.
هري آهي كشيد،« سارا توي گوي نگاه كرد،» سرش را پائين انداخت و به او كه خوابيده بود نگاه ميكرد، بر روي تخت نشست،« اون ميگفت كه همه چي روبراهه.» دست بيجانش را در دست گرفت،« ولي اون نميدونست كه ما با چي طرف هستيم،»
« واقعاً بذارين كارايي كه كرديم يه بررسي بكنيم، تا همه چيز مشخص بشه، بهتر نيست،» دراكو دستانش را از هم باز كرد،« به جز خرابكاري پدرم همه چيز بر طبق نقشه پيش رفته بود، نه كسي تعقيقبمون كرد، نه كسي اذيتمون كرد. سارا اونو سرگرم كرد و در همين موقع اون منو از زندان بيرون آورد. چوبدستي ويزيلي برعكس عمل كرد، درست همونطوري كه سارا نقشه چيده بود و هر سه نفرمون از در جلو اومديم بيرون! و پاتر، پدر من حتي نفهميد كه اون هم اونجا بوده! اون فكر ميكنه كه سارا دوستدختر منه و من هم ازش دفاع كردم. اون فكر ميكنه كه من فرار كردم؟ پس تو ديگه از چي ناراحتي؟»
هري بر روي پاهايش ايستاد، « او پدر پليد، منزجر كننده و حال بهم زنت دستاش رو گذاشته بود روي دوست دختر من، مشكل اينه!»
« كافيه،» اسنيپ با صداي بلندي گفت ولي سارا هنوز خواب بو،« هر دوتون برگرديد به خوابگاهتون. من امشب رو پيش سارا ميمونم،»
« نه،» هري از اين كار سر باز زد و با دستش مخالفت خودش را به او نشان داد،« من اونو تنها نميذارم.»
« باشه، اما منم مي مونم. معجون خواب آور براي كسي كه ورتيگا ولنرتيوم خورده نياز به مراقبت ويژه داره.»
اسنيپ بر روي صندلي كه روبروي تخت سارا بود نشست و يك افسون گرم كننده بر روي آتش اجرا كرد. دراكو آنجا را ترك كرد و هري هم به حمام رفت تا پيژامهاش را عوض كند. وقتي كه برگشت اسنيپ كفشهايش را در آورده بود و پتويي را بر روي خودش كشيده بود، هري ليوان آبي را با خودش آورد و بر روي ميز كنار تخت گذاشت و بعد هم به سمت شمعها رفت تا آنها را خاموش كند. در آخر روانداز را به كناري زد.
« تو توي اون تختخواب نميخوابي، پاتر.» اسنيپ از همان گوشه غرولند ميكرد،« نه تا وقتي كه من اينجام.»
« خودت كه ميدوني در كجاست.» اين را گفت و از تخت بالا رفت و كنار سارا خوابيد و انگشتانش را در انگشتان او فرو كرد، خستگي حاصل از پرواز طولاني شبانه و همچنين خاطرة خردكننده زماني كه لوسيوس مالفوي ميخواست سارا را ببوسد به او هجوم آورد. همه چيز روشن و واضح بود، چشمان لوسيوس را به ياد ميآورد كه بالا و پائين ميرفتند و به ترس او ميخنديدند. مشتهايش با نااميدي به ديوار قفل شده بودند و در همين حال داشت به او التماس ميكرد و در مقابل (لوسيوس) از اينكه او داشت براي خلاصي خودش التماس ميكرد لذت ميبرد. او تنها به اميد روزي بود كه تلافي اين كار را بكند. در مورد دراكو هم همينطور. ديگر به او مديون نبود.
ادامه دارد...( اما زياد طول نميكشه.)
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 9:14  توسط علي فدائي
|
سلام
فكر كنم كه از آخرين پستم 2 هفته بيشتر ميگذره شايد خيليها فكر كنن كه من براي اينكه خوشي زده زير دلم اينهمه لفتش مي دم اما توي اين دو هفته تمام ساعتي رو كه به كامپيوتر دسترسي داشتم فقط دو ساعت بود. براي گذروندن واحد كارآموزي دانشگاه مجبور شدم كه 6 روز هفته رو اونجا بمونم، هر روز از ساعت 8 صبح تا 4 بعدازظهر ميرم كارگاه. وقتي هم كه برميگردم خونه نزديك ساعت 6 عصره و ديگه چشمام باز نميشه. حتي نميتونم برم كافينت.
من تمام سعي خودمو ميكردم كه حداقل بعد از اين دو هفته كه ميام، يه چيزي بزنم، ولي باز هم بنا به دلايلي نشد. تمام اين مدت داشتم ديوونه ميشدم، حتي بعضي از دوستام بهم ميگفتن كه چه مرگته؟ ميگفتم كه اينترنت نكشيدم. اما بالاخره براي مشكل بيكامپيوتريم يه راه حلي پيدا كردم، فقط بايد يه كم كامپيوتره رو راست و ريسش كنم. آخه هيچي نداره. برنامه ريزي كردم كه همين چند ساعتي رو كه بيكارم برم اونجا تا اين ترجمه رو هرچه زودتر تموم كنم ولي متاسفانه به نت وصل نيست. روي اين حساب مجبورم با كامپيوتر خودم آپ كنم. اينهمه مقدمه چيني كردم تا بگم زمان آپديت بعدي كي هست، الان كه دارم اين رو مينويسم روز شنبهاس 21 آبان ماه، شب پنجشنبه 26 آبان ماه روز آپديته. يعني شما صبح جمعه ميتونين تمام فصل 12 رو بخونين. اميدوارم كه تا اون موقع تحمل كنين، راستي اون يكي وبلاگ رو پاك كردم و از اول نوشتم. منظورم وبلاگ پرشين بلاگه دختري در برجه. ميخوام توي او در مورد اسپوكي مولدر و تمام چيزايي كه به برج مربوط ميشه بنويسم. سعي ميكنم كه تو اين هفته روي بقيه Pdf ها كار ميكنم كه هرچه زودتر آرشيو سايت قابل دسترس بشه.
پس تا پنجشنبه....
پ.ن
لينكاي كساني رو كه گفتن گذاشتم. براي اينكه عادت كردم هميشه وبلاگم پر باشه اين هفته يه مطلب براتون انتخاب كردم. اميدوارم خوشتون بياد ولي هري پاتريستي نيست. دوباره از همه اونايي كه موقعيتم رو درك كردن و اوناني كه فحشم دادن معذرت ميخوام.
علي فدائي
مترجم برج
پديده ي عروسك باربي
مقدمه
درروش هاي تعليم وتربيت،مهم ترين وكليدي ترين عامل، بحث « الگو سازي»است.هر سن وهر جنس،الگوي خاص خود را برمي تابد. در اين ميان مهم ترين سن،دوران كودكي است.تربيت دوران كودكي توام بابهره گيري از الگو هاي خاص و ويژه اين دوران است.طبيعي است كه الگو هاي دوران كودكي به طور عمده مؤلفه هاي عاطفي به جاي گزاره هاي عقلاني بهره مي برند.لذا رمز و رازهاي موجود در خيال پردازي كودكانه،جايگزين گزاره هاي واقع گرايانه در تربيت بزرگ سالان مي شود. مبتني بر اين اصل ،استفاده از نماد حيوانات به صورت فانتزي،در انتقال مفاهيم آموزشي وتربيتي به كودكان،همواره مد نظر بوده است. به گونه اي كه امروزه بيشترين حجم توليدات فرهنگي مربوط به كودكان درزمينه انيميشن،كتاب داستان واسباب بازي،به استفاده از نماد گرايي
از حيوانات محدود مي شود.در اين ميان، دختر بچه ها انحصاراً به عروسك علا قه مند هستند.اين علاقه نشات گرفته از عاطفه ويژه دختر بچه ها و هم چنين به دليل قدرت برتر عروسك در ايجاد حس همزاد پنداري و تفاهم خيالي با كود ك است. زنان آ ينده هر ملت هستند و براي انحطاط هرملت بايستي دختران و زنان آن ملت را منحط تربيت كرد ؛همان گونه كه براي اعتلاي هر ملت،بايستي دختران و زنان آن ملت را متعالي تربيت كرد از اين منظر ، نقش عروسك در تها جم فرهنگي نقش بسيار برجسته است.
كمپاني«متل»:
كمپاني متل در1955 براي تبليغ اسباب بازي هادر نمايش هاي تلويزيوني با كلوپ ميكي ماوس به همكاري پرداخت كه موجب دگر گوني ساختاري در تجارب اسباب بازي شد.
جهت گيري در عروك سازي :
در سال 1959،به دليل علاقه دختر «هندلر» به عروسك هاي كاغذي ، اين شركت طرح ساخت عروسك را دنبال كرد كه منجر به عقد قرار دادبراي دريافت امتياز عروسك آلماني «لي لي» شد.
عروسك «لي لي » :
عروسك «لي لي» ، در واقع بر گرفته از شخصيت و اندام و چهره يك زن خيابان گرد آلماني به همين نام بود . عروسك آلماني «لي لي » به عنوان يك قطعه كلكسيوني فقط به بزرگسالان به ويژه به كلكسيونرهاي اسباب بازي فروخته مي شد.
تغيير نژاد:
كمپاني «متل» ، امتياز عروسك «لي لي » را از آلمان خريد ، و پس از تغييراتي ، صورت بندي نژادي آن را به نژاد «آنگلوسا كسون» همانند كرد و به توليد انبوه آن در آمريكا اقدام نمود .
توليد باربي:
اين عروسك تغيير نژاد يافته( به نژاد آمريكايي _انگليسي انگلوساكسون)باربي لقب گرفت . باربي ، اسم خلاصه شده بار بارا ، دختر كوچك رييس كمپاني متل يعني آقاي هند لر بود . باربي به زودي در صف اول اسباب بازي دختران در غرب قرار گرفته . در سال 1959 هر عروسك باربي اصل ساخته مي شد ؛ اما اكنون هر عروسك باربي اصل ساخت كمپاني متل 4500 دلار قيمت دارد .
از طرحي موشك ضد هوايي تا طراحي عروسك باربي:
طراح تغييرات «باربي» در آمريكا در كمپا ني «متل» ، «جك رايان» است. وي قبل از آن در پنتاگون (وزارت جنگ آمريكا ) طراح موشك هاي اسپارو وهاوك بود. شركت متل او را بخاطر تخصص و استعدادش درشناخت فرم هيكل زنان استخدام كرد .
شركت سهامي عام متل :
در سال 1960 ، شركت «متل» ، سهام خود را به فروش رساند وبه سهامي عام تبديل شد . از1963 تا سال1965 تولد كن(دوست پسر باربي):
درسال1978،متاثر از شعار حقوق بشر رييس جمهوروقت آمريكا،جيمي كارتر مبني بربسط حقوق بشر در جهان،كمپاني متل با ديد بشردوستانه!!؟ اساسنامه جهاني كودكان را تنظيم نمود كه به شكل قابل توجهي شركايي رابه صورت غير انتفاعي در اتحاديه اي پيرامون اساسنامه مزبور (از سراسر جهان) گرد آورد.
«متل» كمپاني چند مليتي:
كمپاني آمريكايي متل ، براي ترويج باربي در سال 1986، شركت «هنگ كنگي اراكو»را تاسيس كرد. در سال 1988 با كمپاني «والت ديسني» در جهت توليد و بازاريابي اسباب بازي ها و فيلم هاي شخصيت هاي عروسكي و كارتوني معروف والت ديسني در سراسر جهان ، قرار داد همكاري منعقد نمود . هم چنين در سال 1988 ، كمپاني «متل» كل سهام شركت اسباب بازي فرانسوي« اس.اي» را خريد و در سال1989 شركت «كورجي تويز» انگليسي را تاسيس كرد. با توجه به گسترش نفوذ باربي ، كمپاني متل در 1991 شركت «آويوا»،توليد كننده اسباب بازي هاي ورزشي را تاسيس كرد.
از اين پس به ترتيب:
- در 1992 تاسيس شركت هاي بين المللي از سوي متل.
- در سال1993 جذب مجموعه محصولات «فيشر پرايز» ( توليد كننده اسباب بازي پيش دبستاني ) به مجموعه متل.
- در سال 1994 ، تاسيس شركت كرانسنكو براي توليد اسباب بازي هاي معروف باربي در انگليس، توسط متل .
- در سال 1995 ، تدوين مقررات حقوقي توليد و توزيع عروسك ها ي بزرگ كا پچ كيدز توسط متل .
- در سال1997 ،ادغام كمپاني اسباب بازي نايكو در متل.
- در 1997 خط توليد باربي دست به ساخت و عرضه يك عروسك معلول سواربر ويلچر به نام «اسماعيل» كرد.
- درسال 1998خريداري كمپاني اسباب بازي سازي پرنده آبي از انگليس. (اول دختران7 -3 ساله مجموعه دوم دختران12 -7 ساله)شامل سليقه ها ـ علايق ـ الزامات و…
كمپاني متل و هري پاتر :
در سال 2000 ،كمپاني« متل» امتياز مجموعه بازي ها و فعاليت هاي
سرگرم كننده پيرامون داستان هاي«هري پاتر»شامل: عروسك ها ـ پازل هاـ خودروهاـ باز ي هاي كا مپيو تري- و فيلم هاي مربوط را (با همكاري كمپاني سينمايي وارنر) خريداري نمود .
معاهده جهاني تي. اچ. كيو:
در سال 2001 ، كمپاني متل به معاهده جهاني چاپ و انتشارات «تي اچ كيو» براي گسترش و نشر بازي هاي آموزشي و نرم افزار هاي توليدي خود با توجه به ذخاير كمپاني متل شامل باربي هاي توي ـ دختر آمريكايي ـ مچ باكس و فشير پرايز ، به معاهده جهاني چاپ و انتشارات تي اچ كيو وارد شد.
فيلم هاي باربي :
در سال 2001 عروسك «بار بي » در اولين فيلم كامپيوتري خود به نام باربي در فندق شكن ظاهر شد . از آن پس تا كنون ، تعدادقابل توجهي فيلم كامپيوتري ، انيميشن ، فيلم سينمايي، و مستهجن سكس در مورد باربي توليد شده است.
دوباره سازي باربي:
در طي ساليان گذشته ، باربي بيش از 500 بار در نقش ها و شخصيت هاي متفاوت عرضه شده است از آن جمله : پرستار، افسر پليس، آ موزگار، پزشك، دندان پزشك،خواننده موسيقي راك،ژيمناستيك،كارآ گاه،افسرنيروي دريايي، افسر خلبان ، مهماندار هواپيما ، دزد ، گدا و… كه اين شخصيت پردازي ها ، براي كار كرد هاي تر بيتي اين عروسك است .
در طول 40 سال عروسك باربي فعال در عرصه سياست آمريكا بوده است .
در طول انتخابات ايالتي و دولتي ، باربي بسيار فعال است . در طول ويتنام ، گرانادا، پا ناما و در انتهاي جنگ سرد ، باربي نقش هاي متفاوت ايفا كرد .
در طول جنگ عراق و آمريكا در سال 1990 ، عروسك باربي با پوشش يونيفورم نيرو هاي نظامي ضد ترو ريست ، با ايفاي نقش جديد خود به تهييج افكار عمومي پرداخت . تيتر آگاهي هاي تبليغاتي باربي ، براي نبرد ضد تروريسم اين بود : باربي ـ روح آمريكايي.
باربي و تعليم و تربيت :
خانم «روت هند لر» همسر رييس كمپاني متل دريافته بود هم چنان كه فرزندش باربارا رشد مي كند ، به شخصيت سازي و تقليداز بزر گسالان در رفتار با عروسك هاي كاغذي مي پردازد ، بنابراين طرح ايده ابداع عروسك واقعي (سه بعدي) به ذهن او خطور كرد .
پس از ساخت باربي ، تصميم براين شد تا مدل هاي گوناگوني از لباس ها در اختيار كودكان قرار گيرد تا آنان بتوانند شخصيت دلخواه خود رادر مدل هاي مختلف به باربي ببخشيد. به مرور زمان باربي كار كرد مهمي يافت ؛ باربي به دختران آموزش مي داد كه جا معه مدرن از آنها به عنوان يك زن چه انتظاري دارد . كمر باريك واندام كشيده باربي باعث شده كه دختران نوجوان در غرب و ساير كشور ها براي اين كه اندامشان شبيه باربي شود يا از الگو ي باربي خيلي فاصله نداشته باشد،ازخوردن غذابه اندازه كافي درسن رشدخودپرهيز كنند . لذا آمار حيرت آوار سازمان هاي بهداشتي غرب از سوء تغذيه دختران غربي خبر مي دهد .
چون مطرح مي شود كه تركيب اندام باربي هيچگاه به هم نخواهد خورد، لذا درتربيت دختران براي اين كه درسنين بزرگسالي هيچ گاه آبستن نشود ، در حفظ تناسب اندام آنان بسيار موثر بود . در دهه40 ميلادي به دليل كاهش نرخ توليدمثل درغرب به ويژه درآمريكا،باربي براي تربيت دختران درآن زمينه واردصحنه شد و در1995 اين عروسك بايك جنين درشكم خود،به بازار عرضه شدتادختران نوجوان باوضع حمل باربي به دست خود،اشتياق مادرشدن بيابند.امروزه اسكيپركه خواهركوچك باربي محسوب مي شود، بخشي ازپاسخ به درخواست سياست گذاران فرهنگي براي بچه دار بودن باربي است.
نگاهي به تحول لباس ها و شخصيت باربي ، بيانگر آن تحول اجتماعي است كه باربي در آن آفريده شده است. امروزه عروسك بزرگ باربي در هيكل يك دختر جوان حقيقي ، براي مقاصد مستهجن در فروشگاه هاي غربي خريد وفروش مي شود . تعداد زيادي از هنر پيشه ها و خوانندگان زن غربي باصرف هزينه هاي زياد اندام وچهره خود را همچون باربي مي سازند تا مورد توجه عموم واقع شوند . امروزه باربي بر روي تمام وسايل مورد استفاده كودكان ونوجوانان اعم از لوازم التحرير ، لوازم بهداشي وآرايشي ، پوشاك، اسباب بازي ، لوازم تزئيني و… حك شده است و حتي خوردني هاي فانتزي كودكان مانند آدامس وشكلات نيز از حضور باربي بي نصيب نيستند . چه اين كه دخترها در سراسر جهان بايستي حضور مدل والگوي غربي خود (باربي) را همواره در پيرامون خود حس كنند . مادران غربي مي پرسند ؛ چرا دختران ما زودتر از آنچه كه بايد بالغ مي شوند ؟ دليل اين بلوغ زودرس جنسي دختران ما در چيست ؟
استراتژي فرهنگي آمريكا و باربي :
ازآن جاكه بيان دكترين فرهنگي آمريكابراومانيسم(بشرمداري به جاي خدا محوري)،ليبراليسم(اباحي گري)سكولاريسم(عرفي انديشي ودنيا گرايي) و هدونيسم(لذت محوري)است،طبيعي است كه سياستمداران واسترا تژيست هاي فرهنگي آمريكا تلاش نمايند تا از طريق شيوه و راهكارهاي مختلف ، بنيان فرهنگي خود را تقويت ، و آن را درآمريكا ودر سراسر جهان بسط وتسري دهند ، يكي از اين شيوه ها ، تربيت دختران آمريكاوسراسر جهان باگزاره هاي فرهنگي آمريكايي است . لذا به عنوان بهترين و كار آمد ترين راه ، اگر دختران ساير ملت ها با «ارزش» هاي آمريكايي تربيت شوند ، اين دختران ، نقش همسران و مادران را در جوامع خودشان عهده دار مي شوند ، لذا مبتني بر ارزش هاي آمريكا يي ، جامعه شان را اداره مي كنند و اين مهمترين كار كرد تهاجمي يك فرهنگي مهاجم است كه شهروندان ، ديگر ممالك را با ارزش هاي خود بپرورانند .
مكا نيزم تربيتي عروسك باربي :
عروسك باربي بر خلاف ساير عروسك ها تداعي كننده بچه نبوده و داراي چهره بچه گانه نمي باشد ، بلكه يك زن بيست ساله آمريكايي با تمام مشخصات اندامي آن است كه با دقت فراوان طراحي و ساخته مي شود وبا حضور تصاويرش در اكثر ما يحتاج و ملزومات ضروري كودكان ونوجوانان از قبيل لوازم تحرير ، كيف، كفش، شكلات، ظروف، البسه، ساعت، وسايل شخصي و … كه به بيش از ده ها هزار مورد موجود در بازار حتي بازار داخلي مي رسيد ، ملكه ذهني كودكان و نوجوانان گرديده وخود را به آنان تحميل و مو جب خريد عروسك مي گردد . خريداران باربي با خريد يك عروسك كارشان تمام نشده و مجبورند تمام وسايل مكمل آن را از قبيل لباس خواب ، وسايل حمام، مايوي شنا ، لباس مهماني ، وسايل آرايش و… را كه همه ساله در چندين نوبت نيز تغيير مد داده ، باز سازي و توليد مي شوند را تهيه و همواره آن را به روز نمايند . بدهي است مدل لباس باربي و تمام آنچه كه تحت عنوان متعلقات عروسك عرضه مي شود ، مدل لباس و ساير وسايل مورد نياز دختران و زنان قرار گرفته و بدين صورت دختران مانوس با اين عروسك با سليقه باربي ( يا به قول دقيق تر با سليقه و خواست يك زن آمريكايي) بزرگ شده و در زماني كه به سن انتخاب مي رسند ، دقيقاً داراي سليقه اي همانند باربي (يا يك زن آمريكايي) مي باشند . بنابراين هر آنچه در تمدن غرب براي انحطاط بشر توليد و عرضه مي شود ، قبلاً ذائقه و احساس نياز به آن را با هزينه مصرف كنندگان به وجودآورده اند پديده « باربي بيس»يكي از نمود هاي عيني در داخل كشور است كه متخصصان تربيتي و تغذيه داخلي با نگراني فراوان از طريق رسانه هاي جمعي در جستجوي راه حلي براي آن واطلاع رساني به خانواده هاي ايراني براي پيشگري و جلوگيري از گسترش آن هستند ؛ در شرايطي كه در صحنه نيازمندي هاي روزنامه صبح و عصر آگهي هاي بسيار فريبنده اي با عبارات اغفال كننده ي دختران اين مرز و بوم را با وعده و وعيد فراوان به باربي شدن دعوت مي نمايند .
نبايد فراموش كرد كه تا اين لحظه ، هيچ كشور و ملتي نتوانسته است در برابر باربي ، رقيبي ماندگار و جدي بتراشد و دراين عرصه كاملاً شكست نخورده باشد كه از جمله « عروسك سندي» در انگليس مي باشد .
باشد كه عروسك هاي ملي «سارا »و«دارا» كه از نژاد آريايي و داراي فرهنگي ايراني ـ اسلامي مي باشد ، بتواند خلا مزبور را پر نموده و در رقابتي سنگين ونقش گير،باربي را در رزمگاه تربيتي دختران جهان اسلام با شكست رو برو سازد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 9:51  توسط علي فدائي
|
سلام
همونطور كه قبلاً هم گفتم. روز پنجشنبه صبح ميتونين قسمت آخر فصل يازده رو بخونين. الانم كه دارم آپ مي كنم ساعت ۶ صبح روز شنج شنبهاس. اميدوارم كه خوشتون بياد.
در مورد آپ بعدي بايد بگم كه تو دو سه روز آينده يه پس ميزنم ميگم كه كي آپ مي كنم. اخه تا روز يكشنبه كلاس دارم.
دومين خبر هم اينكه وبلاگ دختري در برج پرشين بلاگ رو از اول دارم شروع ميكنم. ولي چيزي كه توي اون مينويسم، در باره خود كار دختري در برجه و نويسندهاش، اميدوارم كه خوشتون بياد. البته هنوز فعالش نكردم. همه آرشيو قبلي هم پاك شده و قابل دسترس نيست.
علي فدائي
مترجم برج
دختري در برج
فصل يازدهم
قسمت چهارم
به محض اينكه صداي پا را از راهپلة پائين شنيدند، سارا و هري دوباره به موضوع خودشان برگشتند. در مورد مالفوي بايد چه كاري ميكردند.
« بذار فقط به دامبلدور و اسنيپ بگيم. اونا ميدونن كه چي كار بايد بكنن.» هري اين حرف را زد چون ميديد كه نجات دراكور هر لحظه برايش قطعيتر ميشود.« ما بايد اينو بذاريم به عهدة كسي كه بتونه از عهدهاش بربياد.»
« هري، تو كه از لوسيوس مالفوي بدذات كه نميترسي، ميترسي؟»
« ترس، نه! اما اون يه كم ترس هم داره.»
« اون نميتونه اينقدر بد باشه ميتونه؟»
« سارا، تو تا حالا لوسيوس مالفوي رو ديدي؟»
« نه، ولي چيزايي در موردش شنيدم، شنيدم كه اون غلام حلقه بگوش ولدمورته، مگه نه؟»
« اينا چيزايي هست كه به من هم گفتن. اون يه شيطان به تمام معناست، اما اگه هم بخواد مي”ونه خيلي جذاب باشه، او، آه... خب، دخترا ميگن كه او خوش تيپه!»
« البته كه پدر دراكو بايد خوشتيپ باشه. اون كه قيافهاش همينطوري به اين شكل درنيومده. موهاي اونم بلونده؟»
« آره، فقط يه كم رنگ موهاش از دراكو روشنتر و بلندتره. يه عصا هم داره سر اون به شكل يك افعيه. قدش هم از من بلندتره، البته يه كمي. هميشه هم براي كشتن آمادهاس، هيچ رحمي هم نداره.»
« جالبه،» سارا داشت حرفهاي جديد را بررسي ميكرد.« دراكو هم دربارة اينكه پدرش يه سري ماجراهاي عشقي داشت صحبت ميكرد. هري، همين الان يه فكري به ذهنم رسيد.»
« نه،» هري سكدفعه تكاني به خودش داد،« به هيچوجه سارا!»
« تو كه فكر نميكني كه من نتونم از عهدهاش بربيام؟»
« البته كه ميتوني، موضوع اين نيست! تو نميدوني اون چه جوريه. حرف اين نيست كه اون چه كاري ميكنه، من نميخوام كه تو اونو دست كم بگيري. اصلاً فكر جالبي نيست.»
« مسخره بازي در نيار هري! با اينهمه ما از كجا ميخواهيم بريم توي خونه اگه از در جلو نريم؟ دراكو هزارتا افسون جورواجور براي ورود به كار برد كه من همة اونا رو يادم نيست. من به يه دونه چوبدستي احتياج دارم، با اين حال بايد يه دونه باشه كه صاحبش ديگه بهش احتياج نداشته باشه.»
« رون هنوز چوبدستي قديمي شكسته شدهاش رو داره، ميتونيم ازش بگيريمش.»
« شكسته؟»
« آره، همة افسونها رو برعكس اجرا ميكنه.»
« عاليه، ما اونو ميدزديم، فكر هم ميكنم كه تو بايد اين كار رو بكني.»
« من اين كار رو نمي كنم سارا!»
« پس تو ميخواي همين امشب بري در اتاق اونا در بزني؟»
« به هيچ عنوان!!»
« پس راه ديگهاي نميمونه جز اينكه تا وقتي اونا ميان بيرون صبر كنيم كه ميشه فردا صبح و يا اينكه ميتونيم بريم توي اتاقت و از توي چمدونش درش بياريم. هري اون دوستته، اهميتي نميده.»
« اون دوست منه، چون ما به اموال شخصي همديگه احترام ميذاريم. من اصلاً دلم نميخواد كه چمدون اونو زيرو رو كنم.»
« هري زندگي يه نفر ممكنه در خطر باشه.»
هري آهي كشيد و دوباره تسليم شده بود، « تا تو آماده ميشي من برميگردم.»
خيلي سريع لباسهايي را كه ديشب پوشيده بود را به تن كرد و از اتاق بيرون رفت. با آذرخش به پائين برج رفت و در مورد نقشهاي كه كشيده بودند نگران بود.
وقتي كه ميخواست برود سارا گوي را بر روي ميز كوچكي كه ديشب شام خورده بودند گذاشته بود. فكر ميكرد كه او ميخواهد در مورد مالفوي چيزهايي را ببيند، اميدوار بود كه در مورد امشب چيزهايي پيدا ميكرد. اما ميدانست كه او اين كار را نخواهد كرد، او هيچ وقت به آينده نگاه نميكرد. يكبار به او گفته بود، تنها گذشته است كه به وضوح ديده ميشود، آينده مبهم، شكسته و پر از فريب بود، درست مانند يك تصور رؤيائي كه هيچوقت نميشد به عنوان يك حقيقت آن را در نظر گرفت.
متوجه شد كه پائين تخت رون ايستاده و به چمدان رون كه درش را باز كرده بود و وسايلش را به هم ريخته بود نگاه ميكرد. او جعبهاي را كه رون چوبدستياش را در آن ميگذاشت بارها ديده بود و براي پيدا كردن آن مشكلي نداشت و بعد از اينكار آن را زير متكايش گذاشت تا يك دست لباس گرمتر بپوشد. پرواز شبانه در ماه اكتبر خيلي لذت بخش بود اما هري دلش نميخواست كه بر اثر سرما منجمد شود. يك جفت دستكش پيدا كرد، يه شنل ضخيم را بر روي شانهاش انداخت و چوبدستي شكسته شده را با جعبه و همه چيز برداشت و در جيبش گذاشت. به مالفوي فكر ميكرد كه انتظار هيچگروه نجاتي را نداشت، هري يك پيراهن ضخيم هم به همراه شنل نامرئي و يك جفت دستكش اضافي در كولهپشتياش گذاشت. وقتي كه داشت چوبدستياش را در جيبش ميگذاشت از بودن آرامساز سارا مطمئن شد. او ميدانست كه به آن احتياج دارد.
يك ساعت و نيم از آن موقعي كه آنها از سقف برج بلند شده بودند مي گذشت و آنها حالا در تاريكي در مقابل خانة اشرافي مالفويها ايستاده بودند. هري كولهاش را بر روي چمنها باز كرد و دستكشهايش را داخل آن گذاشت، شنل نامرئي را روي زانويش قرار داده بود. سارا شنلش را عوض ميكرد. او شنل ضخيمي پوشيده بود و شنل نازكتر و زيباترش را در كولهپشتي او گذاشته بود.
« سارا!!» هري اين گفت، چشمانش گرد شده بودند، « اين چيه كه پوشيدي؟»
« چي، اين؟» در حالي كه داشت پيراهن چينچين و دامن سياهي را كه زير شنلش پوشيده بود نشان ميداد گفت، « تو فكر مي كني.. من نمي دونم. به اندازه كافي تحريككننده هستن؟»
« تو نيم÷واد بدوني كه من چي فكر ميكنم.» هري نيشخند زد،« هيچطوري نميشه فكري كه دربارت ميكنم ازت مخفي كنم.» سارا رنگش سرخ شد و هري هم جديتر شد،«اما تو فكر نميكني لوسيوس مالفوي نيازي نيست كه شكمت رو ببينه؟» او با انگشتش به همان قسمت عاري از لباس سيخونك ميزد،« و اين يه كمي...»
« يه كمي چي؟»
« هوم، يه كمي زيادي كوتاس.»
سارا خنديد و هري در همين حين متوجه شد كه رنگ آبي پيراهن او درست به رنگ چشمانش درآمده بود و لباس ةم آنچنان نرم بود كه دستانش به راحتي راهشان را پيدا كردن و به پشت كمر او رفتند. او هم دستانش را ميان موهاي او قرار داد و او را به خود نزديك كرد، اينقدر نزديك كه صداي نفسهايش را ميشنيد و بوسة او كاملاً لرزان و آتشين او را كاملاً به خودش چسبانده بود، عاشق اين بود كه بدنش را در كنار خودش حس كند. ناتواني تمام وجودش را فرا گرفته بود و آهش را درآورده بود. اين رفتارهاي ناگهاني كه اخيراً با آنها مواجه شده بود چيزي را در او بيدار ميكرد كه اينقدر قدرتمند بود كه نميشد با آن مقابله كرد. يك چيز قوي و غير قابل اجتناب. خيالي كه تصميماتش را مختل و پاهايش را سست ميكرد. در همين مواقع بود، او جستجوگر نترس فاتح جام كوئيديچ را به ياد ميآورد كه او(سارا) در مقابلش نميتوانست مقاومتي بكند. ميدانست كه او چيزي در اين مورد نميداند.
چشمانش هنوز بسته بودند و نفسش بندآمده بود. سرش را بر روي شانة او گذاشت و گونههاي او را بر روي موهايش حس ميكرد.
« سارا،» او زير لب گفت.« مراقب باش.»
هري پشت سر او استاد و او زنگ در خانه را به صدا و در آورد و خودش را مرتب كرد. خيلي زودتر از زماني كه انتظارش را داشتند جواب گرفتند، سارا با تعجب سرش را بالا گرفت. يك مرد مو بور قد بلند كه از سر تا نو ك پا لباس سياه پوشيده بود، تنها ميتوانست لوسيوس مالفوي باشد. او يكدفعه نگران شد. هري درست ميگفت، مرد وحشتانگيز بود . با اين حال به محض اينكه كلاه شنلش را به كناري زد، لبخندي بر لبان او ظاهر شد. به چشمان لوسيوس نگاه كرد و بهترين لبخندش را تحويل او داد.
لوسيوس با صداي خرخري گفت،« اين موهبت رو مديون چه چيزي هستم؟»
« منو ببخشين كه مزاحمتون شدم آقاي مالفوي،»سارا شروع كرد،« اما من دنبال دراكو ميگردم. من دوست اونم و فكر ميكردم كه اون بايد اينجا باشه.»
« الان؟» لوسيوس به پهناي صورتش خنديد،« بيا تو دختر عزيزم، بزار يه نگاه بهتر به تو بندازم.» سارا درست رد آستانه در ايستاد و حس كرد كه هري از كنارش وارد خانه شد.
« ميدونين، اون همه چيز رو به من گفت.» او با دلسوزي به لوسيوس نگاه انداخت. « وقتي كه ما نامه شما رو گرفتيم اون گفت كه بايد بره خونه. الان ديز وقته مي دونم، ميدونم كه نبايد مياومدم، اما من براش نگران بودم.»
« منظورتون چيه كه اون همه چيز رو به شما گفت؟»
او صدايش را پائين آورد انگار كه ميخواست راضي را با كسي در ميان بگذارد،« در اين مورد يه گرگينه خانوم مالفوي رو گاز گرفته قربان. اينكه شما مجبورين تا تمام شدن بدر كامل ماه اونو توي خونه زنداني كنين. من متاسفم از اينكه اين خبر رو شنيدم. بايد خيلي براتون مشكل باشه.» با دستش ميخواست كه او را دلگرم كند.« كاري هست كه بتونم انجام بدم.»
« شما ميتونين با اين شروع كنين كه كي هستين و بذارين كه من شنلتون رو از دستتون بگيرم. اميدوارم كه دلتون بخواد كه براي يه مدت كوتاه اينجا بمونين. من خيلي دلم ميخواد كه با دوستاي دراكو بيشتر آشنا بشم.» بنظر ميآمد كه لوسيوس در حال اغواگري قرار گرفته و اين كارها را براي هر دونفرشان راحت ميكرد.
« من سارا فرانسيس هستم.» خنديد، از اسم ميانيش استفاده ميكرد، لباس را باز كرد و آن را بر روي بازويش انداخت. « خيلي از شما ممنون.» او چوبدستياش را در آورد كه اكنون طوري آن را تغيير شكل داده بودند كه سالم به نظر ميآمد. « اه، حالا من اينو كجا بذارم،» سارا چشمانش را تنگ كرد.« من هيچوقت آينده نگر نبودم. هيچ جيبي ندارم.»
حالا لوسيوس داشت سراپاي او را بررسي ميكرد، لبخندش به نيشخندي مجذوب كننده تبديل شده بود، چشمانش سرد و در حال نگاه كردن بودند.« دراكو بايد زيباترين دختر هاگوارتز رو براي خودش پيدا كرده باشه.» او گفت،« اين علت بيشتر رفتارهاي اخيرش رو توضيح ميده.» وقتي كه او جلو آمد و چوبدستياش را از دستش گرفت، آرامشش را بكلي از دست داده بود. نگرانياش دوباره تشديد شده بود.« اين شنل تابستوني شما براي ماه اكتبر مناسب نيست، عزيزم،» لوسيوس بازويش را دور شانة او انداخت و او را از اتاق بيرون برد.« اگه بخواد، به من اجازه بده كه ببرمت جلوي آتيش.»
او وحشتي را در وجودش احساس ميكرد كه او را از اين كار باز ميداشت. به خودش يادآوري ميكرد كه هري همان نزديكي است، هري نميگذاشت كه اتفاقي براي او پيش بيايد. تمام كاري كه بايد ميكرد اين بود كه با او برود و حواس لوسيوس را به خودش جلب كند.
در اتاق نشيمني با دكوراسيون بسيار سنگين كه بيشتر در آن رنگهاي تيره به كار رفته بود، روي مبلي چرمي نشست، با پارچههاي زمستاني، كلههاي ناوداني شكلي كه قيافهاي بسيار ترسناك داشتند بر روي پارچهها حك شده بود. آتش سهم كمي در گرم كردن آنجا داشت و نور قرمزش هم در ميان تاريكي محو ميشد.در حالي كه او داشت برايش مشروب ميريخت، او نشست و صحبت كرد.
« لطفاً،» او گفت،« ميشه يه كم در مورد دراكو برام بگين. اون زياد از خودش صحبت نميكنه.»
با گيلاس به سمت او آمد و جلوي آتش كنارش نشست. پيش خودش فكر ميكرد كه او با اين موهاي بور و آن لباس سراسر سياه تقريباً زيباست. مطمئناً او زيباترين چيز در اين اتاق بود.
« من بيشتر ميل دارم كه درمورد تو بشنوم، دوشيزه فرانسيس.» او كمي نزديكتر آمد،« شما هم اسلايتريني هستين؟»
« دلم ميخواست،» او دروغ ميگفت اما افسوس خوردنش متقاعد كننده بود.« نه، آقاي مالفوي، من توي ويونكلا هستم. دراكو ميگه به اين خاطره كه من بيشتر وظيفه شناسم تا بيرحم.»او با دهان بسته خنديد،« اون مطمئناً درست ميگه. من اغلب اوقات نميتونم كه بيرحم باشم.»
« مطمئنم كه شما همينطوري هستين.» او هم موافق بود.
لوسيوس به او خيره شده بود و اين نگاه باعث شده بود كه قلبش به تندي بزند. مطمئن بود كه او قصد حمله بو او را دارد و آرزو ميكرد كه اي كاش پيراهن يقه اسكياش را ميپوشيد.
« عزيزم، هنوز سردته؟ آخه داري ميلرزي.» بازويش را به دور شانهاش انداخت. او را به سمت خودش كشيد و انگشتانش را به آرامي بر روي پوستش ميكشيد. وقتي كه متوجه شد كه كاملاً به لوسيوس مالفوي چسبيده، شور عجيبي درونش به پا شد. او خطرناك و مست كننده بود، يك نمونه تمام عيار بدون نقص و بالغ از دراكو، اما با شيطنتي دوچندان. سارا به خودش يادآوري ميكرد كه اين مرد هراندازه كه خوشقيافه باشد، دلش ميخواست كه قلب هري بايستد و بميرد.
« من همين الان بخوبي گرمم شد. ممنونم.» سارا مشروبش را مزه كرد،« ببخشيد قربان، من واقعاً دلم ميخواد كه دراكو رو ببينم. حس ميكنم كه يه جورايي به من احتياج داره. اون خيلي ناراحت بود، كه فكر ميكنم شما اينو درك ميكنين.» دست سارا دوباره بازوي او را به آرامي نوازش ميكرد، « اگه ميشد كه فقط براي چند لحظه ميتونستم كه ببينمش...»
« دراكو.» با حالتي متفكرانه گفت،« عزيزم سارا، يه بانوي جوان مثل شما به پسري مثل پسر من هيچ احتياجي نداره.» او چانهاش را بالا گرفته بود تا به او نگاه بكند.
او الان خيلي به او نزديك شده بود، بازوانش او را گير انداخته بودند، چشمانشان تنها چند سانتيمتري با هم فاصله داشت،« اما من در اين مورد نظر ديگهاي دارم آقاي مالفوي.»
« لطفاً منو لوسيوس صدا كن. مطمئناً ما نبايد اينقدر رسمي با هم رفتار كنيم.» لحن صدايش به نرمي مخمل و جذبهاي دوچندان داشت.
« خب، لوسيوس.» خندهاي معصومانه تحويلش داد،« شايد من يه چيزي توي دراكو ديدم كه درون شما وجود نداره. من فكر ميكنم كه اون يه نيروي پنهان داره.»
« يه نيروي پنهان قوي. دقيقاً همون چيزي كه من وقتي شما اومدين در خونه به ذهنم رسيد.» دستانش به موهاي او چنگ انداخته و در پشت سر ريشه آن را گرفته بود، عملاً او را بيحركت كرده بود.« چيزهايي مثل نيروي پنهاني بالاخره يه راهي پيدا ميكنن كه آزاد بشن.»
در يك لحظه او به پشت قرار گرفته بود و او روي سينهاش داشت گردنش را ميبوسيد و نزديكتر ميآمد. او هيچوقت كسي را جز هري نبوسيده بود. كاملاً كنترلش را از دست داده بود، اما رويش را در مقابل تلاشهاي او بر ميگرداند، خدا، پيش خودش فكر ميكرد، اين در بين اين خانواده ارثي بود.
« نميخواد كه خجالت بكشي.» اين را گفت و لبانش بر روي پوست او حركت ميكردند و به سمت گردنش ميرفتند، دست خشني هم آزادانه بر روي بدنش حركت ميكرد.
سارا او را به سختي كنار زد و بر رو پاهايش ايستاد. خشمش را فرو خورد و تمام تلاشش را ميكرد تا در مقابل او كه نيتي پليد داشت، كنترلش را حفظ كند. براي لحظهاي ترسيده بود، واقعاً ترسيده بود، تا اينكه هري را به ياد آورد، كه جائي در اين خانه داشت زير شنلش ميگشت تا بتواند اتاقي را كه در در زندان بود پيدا كند. او ميدانست كه چه وقت به كمك احتياج دارد، او هميشه ميدانست.
لوسيوس هم الان ايستاده بود و به سمت او ميآمد، لبخندي شيطاني بر روي چهرهاش نقش بسته بود. سارا متوجه شد كه نميتواند چشم از او بردارد و به ديواري كه كنار بخاري بود تكيه داد. او خيلي آرام بود، خيلي صبورانه به تعقيب او ميپرداخت. هري، پيش خودش ميگفت، عجله كن!
« چيزي نيست،» به آرامي گفت، او را در ميان سنگها زنداني كرده بود،« من از تعقيب خسته نميشم.» مچ دستان او را گرفته بود، در حالي كه داشت گوشهايش را ميبوسيد صحبت ميكرد.« دختر عزيزم، داري ميلرزي.»
« خواهش ميكنم.» به آرامي گفت، قطره اشكي از گوشة چشمش چكيد،« شما دارين منو ميترسونين.» سرش گيج ميرفتؤ انگاري كه داروئي بخوردش داده باشند و حالا متوجه شد كه او براي خودش مشروب نريخته بود. وحشتي كه قبلاً در وجودش بود تمامي بدنش را فرا گرفت و تنها كاري كه مي توانست بكند اين بود كه بر روي پاهايش بايستد، زانوانش توان حركت كردن نداشتند.
« فكر ميكني كه من ميخوام به تو آسيبي برسونم؟»
« نه، فقط اينكه.... من هيچوقت ....» در لحظه بود كه او متوجه شد كه حرف اشتباهي زده است.
خندهاي كه اكنون بر لبان او مي ديد، چيزي نبود كه سارا قبلاً ديده باشد. ضربان قلبش را در گوشهايش ميشنيد، تمامي بدنش از ترسش شوكه شده بود.
« خيلي جالب شد،» به نرمي لبخند زد،« من ايمان دارم كه امروز، روز شانس منه.» او دوباره به بوسيدنش پرداخت، ولي كسي دخالت كرد.
« دستت رو از اون بكش!» صدايي را در ميان در شنيد، دراكو بود، ديگر وقتش شده بود. چوبدستياش را جلوي رويش گرفته بود، گوشهاي از سرش كبود شده بود و خون دلمه بستهاي در ميان موهايش، انگار كه كسي به او لگد زده بود يا اينكه محكم به ديوار خورده بود. لباسهايش پاره و كثيف بودند. در چشمانش حسي از كشتن به چشم ميخورد.
« مالفوي!» سارا اين را گفت، خودش را خلاص كرد و از چنگال لوسيوس بيرون آمد كه معلوم بود كه ديگر به او توجهي ندارد. همينطور كه مالفوي جوان جلوتر ميآمد، او به سمتش ميدويد، با ديدن نيروي نجاتبخش اشك از چشمانش سرازير شده بود. او با يك دست از او محافظت ميكرد كه بر روي شانهاش گريه ميكرد و با دست ديگر چوبدستي را به سمت پدرش نشانه رفته بود.
« چطور جرأت كردي كه به اون دس بزني!» دراكو با عصبانيت گفت.
« مالفوي،» سارا به آرامي در گوش دراكو گفت،« ما بايد از اينجا بريم.»
دراكو از خشم داشت ميلرزيد، اوضاعش به هم ريخته بود، همينطوري حسي كه از او به محيط اطراف منتقل ميشد. دستش ثابت، انگار كه براي خودش تصميم مي گرفت، اما چشمانش دو دل بودند. با وجود خونسردي ظاهرياش، سارا حس ميكرد كه او خطرناك است، حداقل براي پدرش و باز هم تصوير او كه دوباره بر خشمش غلبه كرده بود به ذهنش رسيد،« دراكو،» او چانهاش را برگرداند تا به او نگاه كند، « امروز نه.»
چوبدستي خودش جائي گم شده بود، لوسيوس چوبدستي سارا روي ميز قهوهخوري پيدا كرد و آن را به سمت پسرش نشانه گرفت.« دراكو، تو انتخابت از بين زنها بسيار عاليه، اما من انتظار اين رو هم داشتم. با اين وجود، من فكر ميكنم كه اين يكي رو از چنگت در ميارم. هر چي باشه تو جرأت كردي كه به خاطر دفاع از اون چوبدستيت رو به سمت من نشونه بگيري.» لوسيوس نفرين قوي را به سمت سارا و دراكو روانه كرد، اما همانطوري كه ميدانستند، چوبدستي رون آن را برگرداند. در واكنش به اين كار سارا دستش را به سمت او گرفت و او را بايكي از افسونهاي مخصوص دوئل به عقب پرتاب كرد. او عقبعقب رفت و محكم به زمين خورد، درست در كنار كاناپه به زمين افتاد. او به هوش بود، اما نميتوانست تكان بخورد و يك چكمه نامرئي هم محكم به صورت او زد. گوشة سرش متورم شد و به رنگ بنفش و قرمز در آمد. چيزي از گونهاش پائين ميآمد و به زمين ميريخت، هري كه هنوز در زير شنل ديده نميشد، از اين كاري كه كرده بود خوشحال بود. او بالاخره توانسته بود به صورت لوسيوس مالفوي تف بياندازد.
« بيا!» دراكو دست سارا را گرفته بود، اما او دستش را رها كرد و به سمت لوسيوس رفت. او بطري شيشهاي بسيار زيبا و همچنين چوبدستي شكسته رون را برداشت و دوباره سرجاي خودش برگشت، آنها را به دراكو داد كه در كنار ايستاده بود.
« تو كه از اين چيزي نخوردي، خوردي؟»
« آره، احمقانه بود.» او آهي كشيد و مقدار زيادي از آن را به دهان لوسيوس ريخت،« خوشحال شدم از اينكه با شما آشنا شدم، آقاي مالفوي.» اين را گفت و به دراكو اجازه داد تا در بلند شدن به او كمك كند. سارا بر روي زمين تلوتلو ميخورد و خودش را به بازوي او آويزان كرده بود. او ميتوانست صداي پاي هري و خشخش شنلش را از پشت سرش بشنود و آرزو ميكرد كه زير شنل و با او باشد. دراكو به اندازه كافي او را آرام ميكرد اما او شديداً به اين احتياج داشت تا در كنار هري باشد. بعد از آنهمه شكنجه در كنار پدر مالفوي احساساتش جريحهدار شده بود و تنها پيش هري بود كه احساس امنيت ميكرد.
همه جا پر از خدمتكار بود، جنهاي خانگي و جن كوتولهها دنبال كار خودشان بودند، معلوم بود كه به اين وضع كه يك مالفوي يك دختر را كه نميتوانست روي پاهايش بندش شود همراهي كند، عادت داشتند. هري خيلي نزديك به آنها حركت ميكرد، مخصوصاً بعد از اينكه در سرسرا از كنار كسي عبور كردند، سارا چندين بار دست او را حس كرد كه شانهاش را نوازش ميداد.
جاروي صيقلي و نقرهاي دراكو بيرون از در ورودي به ديوار تكيه داده شده بود و درست در هنگامي كه آنها به بيرون از خانه رسيدند، هري از زير شنل بيرون آمد و سارا را محكم بغل كرد. دراكو چشمانش را تنگ كرد و رويش را برگرداند.
« خانم مالفوي كجاست؟» سارا خيلي آرام اين را گفت، برگشت تا به او نگاه كند، نفسش در آن هواي سرد مشخص بود. متوجه شد كه شنلش را داخل خانه جا گذاشته است و ميلرزيد.
هري مال خودش را به دور شانهاش انداخت و سوار جارويش شد. او به مالفوي نگاه كرد، مطمئن نبود كه بايد چطور جواب بدهد.
« اون مرده.» دراكو گفت، چشمانش غمگين بودند. پاهايش را دور (جاروي) صاعقة درجه يكش جمع كرد.
وقتي كه داشت نگاهش را از دراكو به سارا تغيير ميداد با صداي خيلي پائيني گفت،« با هم يه جا زنداني شده بودن.»
« خفه شو پاتر.» دراكو اين را با كمي جديت بيان كرد،« بزنين بريم.»از جايش بلند شد و بقيه هم به دنبالش روان شدند. هري سريع پائين رفت تا كولهپشتياش را بلند كند.
چندين كيلومتر آنطرفتر در ميان جنگلي كه افسون نشده بود فرود آمدند، هري كولهاش را روي زمين باز كرد. او پيراهن و يك جفت دستكش اضافي را كه براي مالفوي آورده بود به او داد. شنل خودش را از سارا گرفتي و يكي ضخيمتر را كه خودش قبلاً به تن داشت به او داد.
« مالفوي.» سارا از همانجايي كه بر روي زمين نشسته بود پرسيد،« تو ميخواي چيكار كني؟»
« نميدونم.» او آهي كشيد، در حال فكر كردن بود.« چكار ميتونم بكنم؟ اونو تحويل بدم؟ اون حتي يه ذره هم از وزارتخونه نميترسه. هيچكاريش نميشه كرد.»
« تو بايد مطمئن بشي كه ديگه اين اتفاق تكرار نميشه.» هري اضافه كرد.« اگه تو صداش رو در نياري اونا ميتونن همه چيز رو ناپديد كنن.»
براي اولين بار دراكو خنديد. همان دراكوي قديمي شده بود، موذي فريبكاري كه همه دوست داشتن كه از او متنفر باشن.« البته. تو داري درست ميگي پاتر.»
هري خنديد و كولهپشتي را زير شنلش برد آن را بر روي شانهاش انداخت، بعد دوباره شنل را بر روي آن گذاشت.
« بهتره كه هرچه زودتر بريم. تو چندتا نامهاي داري كه بايد بنويسي.»
« آره،» سارا اضافه كرد، با دهن كجي حرف ميزد،« و من هم بايد برم يه دوش بگيرم. مالفوي، پدرت منزجر كنندهاس! من هنوز ميتونم دستاش رو روي تنم حس كنم.»
« از اين بايت متاسفم.» دراكو نيشخند زد.« فكر كنم كه از تو خوشش اومده بود.»
« ميتوني سر پا بايستي؟» هري اين را گفت و در كنارش زانو زد و او را بلند كرد.
« آره، اگه كمكم كني.»
لحظهاي بعد آنها در آسمان بودند، خيلي سريع به سمت هاگوارتز حركت ميكردند. هري همراه با سارا پرواز ميكرد. يك دستش را به دور كمر او پيچانده بود و او را سر پا نگه داشته بود و با دست ديگر جاروي خودش را محكم گرفته بود. او هم به او تكيه كرده بود، ضعيف و خوابآلود، سرش را بر روي شانهاش گذاشته بود، داشت به شهر تاريكي كه زير پايشان بود نگاه ميكرد.
پايان فصل يازدهم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 6:11  توسط علي فدائي
|
سلام
به دليل لطف دانشگاه محترم اينجانب مثل مدرسه بايد 4 روز در هفته رو برم شهرستان و در بيكامپيوتري محض به سر ببرم، كه از همين فردا شروع ميشه، به همين خاطر هم مجبورم كه آپديت قسمت آخر فصل يازده رو كمي به تعويق بندازم فقط تا چهارشنبه شب، يعني صبح پنجشنبه وبلاگ آپديت شدهاس.
باز هم معذرت ميخوام كه همش اين بلاها سر من بدبخت مياد، ولي ايشالا بتونم جبران كنم.
در مورد PDf فصلهاي قبل بايد بگم كه تابحال دو فصل رو با ويرايش و قابل چاپ در قطع كتابي آماده كردم كه لينكشون رو ميذارم، همچنين لينك فايل zip متنهاي ويرايش نشده كه تا فصل دهم كه به زودي زود اونها رو هم به صورت ويرايش شده روي نت قرار ميدم.
http://borj666.persiangig.com/document/borj-ch1.pdf
http://borj666.persiangig.com/document/Borj-ch2.pdf
http://borj666.persiangig.com/document/3-10.zip
اين هم لينك داستان انگليسي كه ققنوس خاطره دنبالش ميگشت.
http://www.geocities.com/spookymulder841/
يه خبر ديگه هم هست قراره يه سايت درست كنيم با عنوان: ترجمان، سايت مترجمان آماتور كه طي اين هفته يا حداكثر تا آخر هفته بعد شروع به كار ميكنه، خودم هم مدير اين سايت هستم. در نظر داريم در اين سايت گروهاي ترجمه براي ترجمه كتابهايي كه ارزش ترجمه رو داشته باشن تشكيل بديم. يك سكوي پرتاب باشيم براي اون كساني كه ميخوان شروع به ترجمه كنن. يا اينكه به كساني كه دنبال كتاب ميگردن، كمك بكنيم، تا اون كتابي رو كه ميخوان پيدا كنن و ....
به محض راه افتادن سايت از طريق همين وبلاگ به اطلاعتون ميرسونم.
هر سؤالي هم در مورد سايت داشتين بگين كه توي پست بعدي جوابتون رو بدم.
علي فدائي
مترجم برج
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 0:52  توسط علي فدائي
|